خلاصه زندگينامه امام نهم حضرت محمّد تقى (ع )



ويژگيهاى زندگى امام جواد (ع )
امـام جـواد (ع ) پس از پدر، به مقام امامت رسيد، امام جواد (ع ) در دهم رجب سال 195 هجری قمری(برخي هم گفته اند در ماه رمـضان سال 195 هجرى) در مدينه ، چشم به جهان گشود و در ماه ذيقعده (آخر ماه ) سال 220 هجرى در سن 25 سالگى به شهادت رسيد . مـدّت خـلافـت آن بـزرگـوار بـه جـاى پـدرش و مـدّت امـامـتـش بـعـد از پـدرش ، هـفـده سال بود. مادرش اُمّ ولد بود و«سبيكه » نام داشت و از اهالى «نوبه » بود.
نمونه هايى از دلايل امامت امام جواد (ع )

روايـات بسيارى بيانگر تصريح يا اشاره امام رضا (ع ) بر امامت فرزندش امـام جـواد (ع ) اسـت از جـمـله راويـان بـزرگـى كـه بـه نقل اينگونه روايات پرداخته اند عبارتند از:
 1) على بن جعفر [فرزند امام صادق (ع ) و عموى حضرت رضا( ع )] .     2) صفوان بن يحيى .      3) معمّر بن خلاّد.         4) حسن بن جهم .
و جماعت ديگرى كه به خاطر رعايت اختصار، از ذكر آنان خوددارى شد، اينك به چند نمونه از اين  روايات توجّه كنيد:
1) على بن جعفر در ضمن گفتارى به حسن بن حسين بن على بن حسين فرمود: «خـداونـد حـضرت رضا (ع ) را در آن هنگام كه برادرها و عموهايش به او ستم كـردنـد، يـارى فـرمـود» و پس از ذكر مطالبى ، على بن جعفر مى گويد: من برخاستم و دست ابوجعفر محمد بن على (يعنى امام جواد (ع ) ) را گرفتم و گفتم : «گـواهـى مـى دهـم كـه تـو در پيشگاه خدا، امام هستى ». امام رضا (ع ) گريه كـرد و سـپـس بـه مـن  فـرمـود: اى عـمـو! آيـا از پـدرم نـشـنـيـدى كـه مـى فـرمـود: رسول خدا (ص) فرمود: «بـِاءَبـِى ابـْنُ خـِيـَرَةِ الاِْمـاءِ النَّوْبـِيَّة ...؛ پـدرم بـه فـداى پـسـر بـهـتـرين كنيزان از اهـل نـوبـه .پـاك سـرشـتى از فرزندان او حضرت قائم  است ؛ آواره بـيـابـانـهـا و طـالب خـون پـدر و جـدّش ، پـنـهـان شده از نظرها كه مدّت غيبتش آن قدر طـولانـى اسـت  كـه در مـورد او گـفـتـه مى شود از دنيا رفته ، يا هلاك شده ؟ يا به كدام بيابان و درّه اى رفته و ناپديد شده   است ». گفتم : فدايت گردم ! راست مى گويى .
2) صـفـوان بـن يـحـيـى مـى گويد: به حضرت رضا (ع ) عرض  كردم : قـبـل از آنـكـه خـداونـد ابـوجعفر [امام جواد (ع ) ] را به شما ببخشد، از تو مى پـرسـيـدم كـه امـام بـعـد از شـما كيست ؟؛ در پاسخ مى فرمودى :«اگر خداوند به من پـسـرى عـطـا كـنـد او امـام شـمـاسـت »، ايـنك خداوند آن پسر را به شما عنايت فرموده و چشمهاى ما را به وجود او روشن فرموده است ، خدا آن روز را نياورد كه ما با جاى خالى تو مـواجـه شـويـم و اگـر چنين روزى يعنى درگذشت شما پيش  آمد، ما به چه كسى مراجعه كنيم ؟ و او را امام خود قرار دهيم ؟. حضرت رضا (ع ) با دست اشاره به ابوجعفر [امام جواد (ع ) ] كرد كه در آن هنگام پيش رويش ايستاده بود.
عـرض كـردم :«فـدايـت شـوم ! ايـن پـسـر، كـودكـى اسـت كـه سـه سال دارد؟!». فـرمـود:«سـنّ كـم او بـه امـامـت او آسيب نمى رساند، عيسى (ع ) قيام به حجّت پيامبرى  كرد با اينكه كمتر از سه سال داشت».
3) مـعمّر بن خلاّد مى گويد: در محضر حضرت رضا (ع ) بودم ، سخنى از آن حضرت در راستاى امامت  شنيدم ، آنگاه فرمود:«شما چه نيازى به امام  داريد و چه كـمـبـودى احـسـاس  مـى كنيد؟ اين ابوجعفر اشاره به امام جواد است كه او را جانشين خودم كردم و مقام خود را به او سپردم ، ما از خاندانى هستيم كه كودكانمان خصايص امامت  را از بـزرگـانـمـان ، ارث مـى بـرنـد، هـمـچـون يكديگر يعنى همانگونه كه بزرگسالانمان خصايص امامت را ارث مى بردند بدون هيچ گونه تفاوت».
4) حسن بن جهم مى گويد: در محضر امام رضا (ع ) نشسته بودم ، پسرش ابوجعفر [امام جواد (ع ) ] را خواست او كودك بود آمد، امام رضا (ع ) او را در كـنـار من نشانيد و به من فرمود:«پيراهن او را بيرون بياور»، من پيراهن حضرت جـواد را از تـنش بيرون آوردم ، امام رضا (ع ) فرمود: با دقت بين دو شانه او [جواد (ع ) ] را ببين ، من نگاه كردم ، ناگهان چشمم به چيزى شبيه مهر در يكى از شـانه هايش افتاد كه آن در گوشت فرو رفته بود. آنگاه حضرت رضا (ع ) فرمود:«اين مهر را مى بينى ؟ نظير همين ، در شانه پدرم وجود داشت »ـ

​یک نمونه دیگر

قـبـلاً بـايـد تـوجـّه داشـت كـه مـاءمـون عـبـّاسـى ، شـيـفـتـه جـمـال و كـمـال امـام جـواد (ع) شـد و دخـتـرش اُمـّالفـضـل را بـه هـمـسـرى او درآورد و بـعـد، آن حـضـرت را بـا احـتـرام ، هـمـراه اُمـّالفـضـل ، از بـغـداد بـه سـوى مـديـنـه روانـه كـرد بـسـيـارى از مـورّخـيـن نقل كرده اند: وقـتى كه امام جواد (ع ) همراه اُمّالفضل دختر ماءمون كه همسرش بود از بغداد به سوى مدينه حركت كردند، در مسير خود به خيابان باب الكوفه  رسيدند و همراه آن حـضـرت ، جـمـعـيـّتـى بـودنـد كـه او را بـدرقـه مـى كـردنـد، هـنگام غروب آفتاب به «دارالمسيّب » رسيد، در آنجا فرود آمد و براى نماز به مسجد رفت ، در صحن مسجد، درخت سـدرى بود كه هنوز ميوه نداده بود، ظرف آب طلبيد و در كنار آن درخت وضو گرفت كه آب وضويش به پاى درخت مى ريخت  و بعد برخاست و نماز مغرب را با مردم خواند و در ركعت اوّل بعد از حمد، سوره «نصر» را خواند و در ركعت دوّم بعد از حمد، سوره «توحيد» را خواند، سپس قنوت بجا آورد و نماز را به آخر رساند، بعد از نماز اندكى نشست و ذكر خدا گفت و سپس بى آنكه تعقيب نماز را بخواند برخاست و چهار ركعت نماز نافله مغرب را خـوانـد و سـپـس دو سـجـده شكر بجا آورد، سپس از مسجد بيرون آمد، وقتى كه به آن درخت سـدر رسـيد ، مردم ديدند آن درخت داراى ميوه هاى زيبا شده و از اين كرامت تعجّب كردند و از آن ميوه ها خوردند و ديدند شيرين و بدون هسته است . آنگاه با امام جواد (ع ) خداحافظى كردند، آن حضرت همان وقت به سوى مدينه رفـت و
هـمـچـنان در مدينه ماند تا آن هنگام كه معتصم (هشتمين خليفه عبّاسى ) پس از ماءمون روى كـار آمـد و آن حـضـرت را در آغـاز سـال 220 هـجـرى بـه سوى بغداد فراخواند و آن بـزرگـوار نـاگـزيـر بـه بـغـداد آمـد و در آنـجـا بـود تـا در آخـر مـاه ذيـقـعـده هـمـان سـال 220 از دنـيـا رفـت و بـدن مـطـهـّرش را در پشت سر جدّش امام موسى بن جعفر( ع ) در قبرستان قريش واقع در كاظمين نزديك بغداد به خاك سپردند.
پايان عمر امام جواد (ع )
چنانكه گفتيم امام جواد (ع ) در مدينه متولّد شد و در بغداد از دنيا رفت و معتصم عـبـّاسـى او را از مـديـنـه بـه بـغـداد جـلب كـرد، آن حـضـرت دو شـب مـانـده بـه آخـر محرّم سـال 220 هـجـرى ، وارد بـغـداد شـد و در مـاه ذيـقـعـده هـمـان سال در بغداد پس از ده ماه تحت نظر حكومت عبّاسيان  جان به جان آفرين تسليم كرد. بـعـضـى گـفـتـه انـد: آن حـضـرت را مـسـمـوم كـردنـد، ولى ايـن قـول نـزد مـصـنـّف كـتـاب الارشـاد شـيـخ مفيد ثابت نشده است ؛ زيرا روايتى كه بر آن گواهى دهد، به نظر ايشان نرسيده است . جـسـد مـطـهـّر آن حـضـرت را در قـبـرسـتـان قريش ، پشت سر مرقد جدّش  امام كاظم ( ع) به خاك سپردند.  او هنگام شهادت 25 سال و چهار ماه داشت و با القاب «منتجب و مرتضى » ياد مى شد.
فرزندان امام جواد (ع )
امام جواد (ع ) داراى چهار فرزند پسر و دختر بود:
1) امام محمّد بن على (ع ) .              2) موسى .       3) فاطمه .           4) امامه . و امام جواد (ع ) اولاد ذكورى غير از نامبردگان نداشت ـ


خلاصه زندگينامه امام دهم حضرت هادى (ع )


ويژگيهاى زندگى امام هادى (ع )
مقام امامت ، بعد از امام جواد (ع ) به پسرش ابوالحسن ، امام على بن محمّد (ع) رسـيـد؛ زيـرا هـمـه خـصـلتـهـاى امـامـت در او جـمـع بـود و وجـودش سـرشـار از فـضـايـل و مـنـاقب بود و هيچ كس  جز او نبود كه مقام پدرش به او ارث برسد، به علاوه پـدرش امـام جـواد (ع ) با تصريح و با اشاره ، امامت و جانشينى آن حضرت را بعد از خودش بيان فرمود.امـام هـادى (ع ) در روستايى به نام «صريّا» نزديك مدينه در نيمه ماه ذيحجّه سـال 213 هـجـرى ، چـشـم بـه ايـن جـهـان گـشـود و در «سـامرّا» در ماه رجب سوّم ماه در سال 254 هجرى در حالى كه 41 سال و چند ماه از عمرش مى گذشت ، به شهادت رسيد. متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى ) آن حضرت را به وسيله  «يحيى بن هرثمة بن اعين » از مدينه به شهر ((سامرا)) احضاركردوآن  حضرت در سامرا سكونت نمود تا به شهادت رسيد. مدّت امامت آن حضرت  33سال بود. مادرش اُمّ ولد بود  و «سَمانه »  نام   داشت ـ 

دو نمونه از فضايل و دلايل امامت امام هادى (ع )
1) «اسـمـاعـيـل بـن مـهـران » مـى گـويـد: هـنـگـامـى كـه بـار اوّل ، امـام جـواد (ع) از مـدينه به سوى بغداد مى رفت ، هنگام خروج ، به او عـرض كـردم : فـدايت گردم ! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم ، امر امامت بعد از تو از آن كيست ؟ آن حـضـرت خـنـدان بـه مـن توجّه كرد و فرمود:«آنكه تو گمان كرده اى شهادت  در اين سال رخ نمى دهد». هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى ) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد، هـنگام خروج آن حضرت از مدينه به حضورش  شتافتم و عرض كردم : فدايت گردم ! تو مـى روى ،بـعـد از تـو به چه كسى مراجعه كنيم ؟ امام بعد از تو كيست ؟ آن بزرگوار گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش تر شد، سپس به من رو كرد و فرمود: در ايـن سفر، نگرانى و خطر وجود دارد «اَلاَْمْرُ مِنْ بَعْدِى اِلى ابْنِى عَلِي ؛ مقام امامت بعد از من با پسرم على [امام هادى (ع )] است ».
2) خيرانى  مى گويد پدرم مى گفت : من ملازم و خدمتكار خانه امام جواد (ع ) بودم كه آن حضرت مرا بر آن گماشته بود، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى از شيعيان هـرشـب هـنـگـام سحر نزد من مى آمد تا حال امام جواد (ع ) را كه بيمار و بسترى بود. بپرسد و گاهى خادم مخصوص  حضرت جواد (ع ) كه بين او و (پدر) خيرانى رابطه برقرار بود و پيام خصوصى  امام جواد (ع ) را براى او مى آوردو پيام او را نزد امام جواد (ع ) مى برد، نزد (پدر) خيرانى مى آمد، احمد بن مـحـمـّد بـن عـيـسـى اشعرى بلند مى شد و مى رفت و آن خادم مخصوص ، با پدر خيرانى خـلوت مـى كـرد و بـيـن آنـان بـه طـور خـصـوصـى ، سـخـنـانـى ردّ و بدل مى شد. (پدر) خيرانى مى گويد: يك شب آن خادم مخصوص  از حضور امام جواد (ع ) بـيـرون آمد و احمد بن محمد بن عيسى طبق معمول  برخاست و چندقدم رفت و خادم مخصوص بـا مـن خـلوت كرد و با من همسخن شد، احمد كمى بازگشت و نزديك ما ايستاد به طورى كه سـخـن مـا را مـى شـنـيـد، خـادم مـخصوص به من گفت آقايت (امام جواد) سلام مى رساند و مى فرمايد: «اِنِّى مـاضٍ وَالاَْمـْرُ صـائِرٌ اِلَى ابـْنـِى عـَلِىٍّ ...؛ من از دنيا مى روم و امر امامت به فرزندم على انتقال مى يابد و او بعد از من ، همان حق را بر شما دارد كه من بعد از پدرم ، آن حق را بر شما داشتم ». سپس خادم مخصوص رفت و احمد بن محمّد اشعرى ، نزد من آمد و گفت : خادم مخصوص به تو چه گفت ؟ گفتم : خير است . گفت : آنچه را به تو گفت ، من شنيدم و شنيده خود را براى من بازگو كرد. بـه احـمـد گـفـتم : خداوند اين كارى كه انجام دادى سخن مخفى ما را شنيدى  بر تو حرام كرده و فرموده است :«وَلا تَجَسَّسُوا ...»؛ «تجسّس نكنيد». اينك كه مرتكب حرام شدى و سخن مخفى خادم مخصوص  را شنيدى ، آن را براى گواهى دادن در خـاطـره ات نـگـهـدار، شـايـد مـا روزى احتياج به اين گواهى پيدا كرديم و حتما از فاش ساختن آن بپرهيز تا وقتش فرا رسد. پدر خيرانى در ادامه سخن مى گويد: وقتى كه صبح شد، آنچه را خادم مخصوص به من گفته بود در مورد امامت حضرت هادى  در ده نسخه نوشتم و آنها را مهر كردم و به ده نفر از بـزرگـان اصـحـاب و شـيـعـيـان دادم و بـه آنـان گـفـتـم :«اگـر قـبـل از آنكه اين نسخه ها را از شما بخواهم ، مرگ به سراغم آمد، شما آنها را باز كنيد و بخوانيد و مطابق آن عمل نماييد». هنگامى كه امام جواد (ع ) از دنيا رفت ، از خانه ام بيرون نيامدم تا اينكه مطّلع شـدم كه بزرگان شيعه در منزل «محمّد بن فرج » به گرد هم آمده اند و درباره مساءله امـامـت گـفـتـگـو مى كنند و محمّد بن فرج براى من نامه اى نوشت و در آن نامه مرا از اجتماع بـزرگـان شـيـعـه در نزدش آگاه كرده و يادآورى كرده بود كه اگر خطر فاش شدن در كـار نـبـود، بـا هم نزد تو مى آمديم و دوست دارم كه سوار بر مركب شوى و خود را به من برسانى . پـــدر خـيـرانـى مـى گـويـد: سوار بر مركب شدم و خود را به خانه محمّد بن فرج  رساندم ، ديدم بزرگان شيعه در نزد او اجتماع كرده اند، درباره امامت (امام هادى ) با آنان گـفتگو كردم ، ديدم اكثر آنان در اين باره در شك و ترديد هستند، به آن ده نفر كه نسخه ها را به آنان داده بودم و در مجلس حاضر بودند، گفتم : آن نسخه ها را بيرون بياوريد. نسخه ها را بيرون آوردند. گفتم : همين مطلبى را كه در اين نسخه ها نوشته شده ، من به آن ماءمور هستم و گواهى مى دهم. بعضى از حاضران گفتند: ما مايل بوديم گواه ديگرى با تو وجود داشت تا گواهى تو را تاءكيد و محكمتر مى كرد. بـه آنـان گـفـتـم : خداوند، خواسته شما را برآورده كرده ، اين ابوجعفر اشعرى (احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى ) است كه در اينجا حاضر است گواهى مى دهد كه اين سخن مذكور در نسخه ها را از خادم مخصوص  شنيده است . حاضران ، متوجّه احمد اشعرى شدند، از او خواستند گواهى دهد، ولى از گواهى دادن امتناع نمود. پـدر خـيرانى در ادامه سخن مى گويد: من احمد اشعرى را به مباهله  دعوت كردم ، او از شركت در مباهله ترسيد و گواهى داد كه آن سخن را شنيده است و گفت : من گـواهـى مـى دهـم ، ولى مى خواستم اين افتخار به يك فرد عرب برسد نه به من كه از عـجـم هـستم ، اما چون پاى مباهله به پيش آمد، ديگر راهى براى كتمان گواهى نمانده است ، آنـگـاه همه حاضران در آن مجلس به امامت حضرت هادى (ع ) اعتقاد پيدا كردند و رفتند.
* * *
روايـات در ايـن خـصـوص جـدّا بسيار است و ذكر آنها در اين كتاب ـ كه بنايش بر اختصار است ـ به طول مى انجامد. و ايـنـكـه : هـمه شيعيان بر امامت امام هادى (ع ) اتفاق راءى دارند و در آن عصر، كـسى در برابر او ادّعاى امامت نكرد تا موضوع امامت را در دست انداز شبهه قرار دهد، ما را از نقل نصوص ديگر به طور مشروح در مورد امامت آن حضرت ، بى نياز مى سازد.
نمونه اى از معجزات امام هادى (ع )
خيران اسباطى  مى گويد: در مدينه به حضور امام هادى (ع ) رفتم ، به من فرمود: از واثق (نهمين خليفه عبّاسى ) چه خبر؟ گـفـتـم : او بـه سـلامـت اسـت و مـن نزديكترين  شخصى هستم كه با او ديدار كرده و ده روز بيشتر نيست از او جدا شده ام . امام هادى (ع ) فرمود:«مردم مدينه مى گويند او مرده است. عرض كردم : ديدار من با واثق از همه نزديكتر بوده است . فرمود:«مردم مدينه مى گويند او مرده است». وقتى كه ديدم امام هادى (ع ) باز از مردم مدينه سخن گفت ، دريافتم كه منظور، خودش مى باشد. سـپس فرمود: جعفر چه كرد؟ يعنى متوكّل دهمين خليفه عباسى كه پسر معتصم بود چه مى كند؟. گفتم : او در زندان در بدترين حال مى باشد.
فرمود:«آگاه باش او اينك خليفه شده است ». سپس فرمود:«از ابن زَيّات  (وزير واثق ) چه خبر دارى ؟». گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست . فرمود:«آگاه باش كه اين منصب براى او نكبت بود». سـپس سكوت كرد، آنگاه فرمود:«مقدّرات و احكام الهى واقع خواهد شد، اى خيران ! واثق از دنيا رفت و جعفر متوكّل به جاى او نشست و ابن زَيّات نيز كشته شد». گفتم : فدايت شوم ! چه وقت كشته شد؟ فرمود: شش روز بعد از بيرون آمدن تو از سامرا. در اين راستا، روايات بسيار است و شواهد فراوان مى باشد.
احضار امام هادى (ع ) از مدينه به پادگان سامرا
مـورّخـيـن عـلّت انـتـقـال امـام هـادى (ع ) از مـديـنـه بـه شـهـر سـامـرا را چـنـيـن نقل مى كنند: عبداللّه بن محمّد از طرف دستگاه طاغوتى بنى عبّاس  سرپرست جنگ و عهده دار نـمـاز در مـديـنـه بـود، در مـورد امـام هـادى (ع ) نـزد مـتـوكّل عبّاسى (دهمين خليفه عبّاسى ) سعايت و بدگويى كرد و تعمّد داشت كه آن حضرت را بيازارد. امـام هـادى (ع ) از سـعـايـت و بـدگـويـيـهـاى او نـزد مـتـوكـّل آگـاه شـد، نـامـه اى بـه متوكّل نوشت و در آن نامه ، آزار رسانى و دروغ بافى عبداللّه بن محمّد را متذكّر شد و خواستار رسيدگى گرديد. وقـتـى كـه نـامـه بـه دست متوكّل افتاد، پاسخ نامه را نوشت و در آن نامه بسيار به امام هـادى (ع ) احترام نمود و آن حضرت را در ظاهر محترمانه ولى در باطن براى اجراى سياست شوم خود به پادگان سامرا، دعوت كرد. وقـتى نامه متوكّل به امام هادى (ع ) رسيد، ناگزير آماده شد كه از مدينه به سـوى سامرا كوچ كند و با يحيى بن هرثَمَه ، مدينه را به قصد سامرا ترك نمود، وقتى كه آن حضرت به سامرا رسيد، متوكّل رياكار و سالوس  يك روز مخفى شد و ترتيب داد كـه آن حـضـرت بـه كـاروانـسـرا كـه گـداهـا در آن مـنـزل مـى گزيدند وارد گرديد، آن حضرت آن روز را در آن كاروانسرا به شب آورد سپس متوكّل ، خانه اى را در اختيار امام هادى (ع ) گذارد. بـه ايـن تـرتـيـب ، امـام هادى (ع )را از مدينه به سامرا تبعيد كرد و او را در يكى از خانه هاى لشكرگاه (پادگان ) تحت نظر نگهداشت كه در اين صورت طبيعى است كه رابطه شيعيان با امام هادى (ع ) قطع شده و همه چيز در رابطه با او تحت كـنـتـرل قرار مى گيرد و سرانجام ، آن حضرت به طور مرموزى مسموم شده و به شهادت مى رسد.
در مـدّتـى كـه امـام هـادى (ع ) در سـامـرا بـود، متوكّل در ظاهر به او احترام مى كرد، ولى در مورد آن حضرت در انديشه نيرنگ بود كه آن را اجرا كند، ولى نتوانست . بين امام هادى (ع ) و متوكّل در سامرا، ماجراها و سرگذشتهاى بسيار رخ داد كه هركدام نشانه آشكارى بر امامت آن حضرت بود كه اگر خواسته باشيم آن جريانها را در ايـنـجـا بياوريم از حدود اين كتاب كه بنايش بر اختصار است ، خارج شده ايم و همين مقدار كافى است .
فرزندان امام هادى (ع )
امـام هـادى (ع ) در سوّم ماه رجب سال 254 در سامرا چشم از جهان فروبست و جـسد مطهّرش در همان خانه اى كه سكونت داشت ، به خاك سپرده شد، فرزندان او عبارتند از:

1) ابامحمّد، امام حسن عسكرى (ع ) كه مقام امامت بعد از امام هادى ( ع) به او رسيد.   3،2) حسين ، محمّد.    4) جعفر (كذّاب ).    5) عايشه .
امـام هـادى (ع ) ده سال و چند ماه در سامرا دور از وطن و تحت نظر بود تا جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهادت رسيد ـ


خلاصه زندگينامه امام يازدهم حضرت حسن عسكرى (ع )


ويژگيهاى زندگى امام حسن عسكرى (ع )

بـعـد از امـام هـادى (ع ) مقام امامت به فرزندش امام حسن عسكرى (ع ) رسيد؛ زيرا خصال و ويژگيهاى امامت در وجود او جمع بود و در خصايص مقام مقدس امامت ، ازهـمـه مـردم زمـان خـودش بـرتـرى داشـت او در عـلم ، زهـد، كمال عقل ، عصمت ، شجاعت ، كرم و اعمال بسيار كه انسان را به پيشگاه خدا نزديك مى كند، سـرآمـد هـمه اهل زمان خود بود. ازسوى ديگر پدر بزرگوارش  امام هادى (ع ) با تصريح و اشاره ، جانشينى و امامت آن حضرت را بيان نمود. امـام حـسـن عـسـكـرى (ع ) در هـشـتـم  مـاه ربـيـع الاخـر سـال 232 هـجـرى ، در مـديـنـه چـشـم بـه ايـن جـهـان گـشـود و روز جـمـعـه هـشـتـم ربـيـع الاوّل سـال 260 در سـن 28 سـالگـى در سامرّا از دنيا رفت و در خانه اش در سامرا كنار قـبـر پـدرش ، به خاك سپرده شد مادرش اُمّولد بود و «حديثه » نام داشت و مدّت خلافت و امامت امام حسن عسكرى (ع ) شش سال بود.

نمونه هايى از دلايل امامت امام حسن عسكرى (ع )

1) يـحـيـى بـن يـسـار عـنـبرى  مى گويد: ابوالحسن امام هادى (ع ) چهار ماه قبل از وفات خود به امامت  پسرش امام حسن عسكرى (ع ) وصيّت كرد، من و عدّه اى از دوستان را بر آن وصيّت به گواهى گرفت .
2) على بن عمر نوفلى  مى گويد: در محضر امام هادى (ع ) در صحن خانه اش بودم ، پسرش محمّد در كنار ما عبور كرد، به امام هادى (ع ) عرض كردم : فدايت گردم ! اين آقا (يعنى محمّد) بعد از شما امام و صاحب ماست ؟ در پاسخ فرمود:«لا، صاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِى الْحَسَنُ؛ نه ، بلكه امام و صاحب شما بعد از من ، حسن (ع ) است ».
3) عـلى بـن مـهـزيـار مـى گويد: به امام هادى (ع ) عرض  كردم : پناه مى برم به خدا! اگر براى شما اتّفاقى يعنى مرگ  رخ دهد ما به چه كسى رجوع كنيم و او را امام خود قرار دهيم ؟. در پاسخ فرمود:«عَهْدِى اِلَى الاَْكْبَرِ مِنْ وُلْدِى يَعْنِى الْحَسَن (ع )؛ عهد (امامت ) من به بزرگترين فرزندان من يعنى حسن (ع ) است ».
4) معرّفى امام حسن عسكرى (ع ) در مجلس سوگوارى امام جواد (ع ) : جماعتى از بنى هاشم كه يكى از آنان حسن بن حسين افطس  بود. هنگام وفات امام جواد (ع ) در خـانـه امـام هادى (ع ) اجتماع كرده بودند و براى امام هادى (ع ) در صحن خانه فرشى در زمين گسترده بودند و مردم در محضرش نشسته بودند، گفتند: تخمين زديم كه از آل ابوطالب و بنى عبّاس و قريش 150 نفر مرد بودند غـيـر از غـلامـان و سـايـر مردم .
ناگاه امام هادى (ع ) به حسن بن على (امام حسن عسكرى ) نگاه كرد كه گريبان چاك كرده و در سمت راست آن حضرت ايستاده و ما او را نمى شناختيم پس از
ساعتى كه حسن عسكرى (ع ) ايستاده بود امام هادى (ع ) به او روكرد و فرمود: «پـسر جان ! شكر خدا را در وجود خودت تازه كن كه خداوند موضوع تازه اى در مورد تو فرموده است ». حسن عسكرى (ع ) گريه كرد و كلمه استرجاع به زبان آورد و گفت : «اَلْحَمْدُللّهِِ رَبِّالْعالَمِينَوَاِيّاهُ اَسْئَلُ تَمامَ نِعَمِهِ عَلَيْنا وَاِنّاللّهِِ وِانّا اِلَيْهِراجِعُون ». «حـمـد و سـپـاس خـداونـدى را كـه پـروردگـار جـهـانـيـان اسـت و تـنـهـا از درگـاه او تكميل نعمتش را بر ما مساءلت مى نمايم و همه ما از آن خدا هستيم و همه ما به سوى او باز مى گرديم ». ما سؤ ال كرديم : اين جوان كيست ؟. گـفـتند: اين شخص ، حسن بن على (ع ) فرزند او يعنى فرزند امام هادى (ع) اسـت ، بـه نـظـر مـا مـى آمد كه حضرت حسن عسكرى (ع ) در آن وقت ، بـيـسـت سـال يـا در ايـن حـدود، سـال دارد، در آن وقت او را شناختيم . و دانستيم كه امام هادى (ع ) با امامت و قائم مقامى او بعد از خودش اشاره نمود.
نشانه اى از امامت امام حسن عسكرى (ع )
ابـوهاشم جعفرى  مى گويد: از تنگى و فشار زندان و دشوارى كُند و زنجير كه در زنـدانـهـاى بـنـى عبّاس مبتلا بودم  به امام حسن عسكرى (ع ) شكايت كردم ، در نامه اى براى من نوشت : «تو همين امروز ظهر، نماز ظهر را در خانه خودت مى خوانى ». هـمـانـگـونـه كـه فـرمـوده بـود، هـنـگـام ظـهـر مـرا از زنـدان آزاد كـردند و نماز ظهر را در مـنـزل خـودم خواندم و من از نظر مخارج زندگى در فشار و تنگدستى بسر مى بردم و مى خـواسـتـم در نـامـه اى كـه براى آن حضرت نوشتم ، از او بخواهم كه كمك مالى كند ولى شرم كردم آن را بنويسم لذا به خانه ام رفتم ، آن حضرت صد دينار براى من فرستاد و به من نوشت : «هـرگـاه نياز پيدا كردى شرم و ملاحظه نكن ، آن را از ما بخواه كه به خواست خدا، آنچه بخواهى به تو خواهد رسيد». و روايات در اين راستا، بسيار است كه براى رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مى شود.
ساير خصوصيّات آخر عمر امام حسن عسكرى (ع )
حـضـرت ابـومـحـمـّد امـام حـسـن عـسـكـرى (ع ) در اوّل مـاه ربـيـع الاوّل سـال 260 هـجـرى ، بـيـمـار شـد و در روز جـمعه هشتم همين ماه در همين سـال ، وفـات يـافـت ، او هـنـگـام وفات ، 28 سال داشت و جسد مطهّر او را در سامرا در خانه خود كنار قبر پدر بزرگوارش ، به خاك سپردند. پـسـرش حـضـرت مـهـدى مـنـتـظـر (اَرْواحـُنـا لَهُ الفـِداءِ) را كـه امـيـد جـهـانـيـان بـراى تشكيل حكومت حقّ جهانى است ، بجاى گذارد.
فرزند امام حسن عسكرى (ع )
ولادت حـضرت مهدى (عج ) در پنهانى انجام شد و وجود چنين پسرى را مخفى نمودند؛ زيرا خـفـقـان و سـانـسـور شديد حكومت طاغوتيان عبّاسى ، همه جا را فراگرفته بود و سلطان زمـان در جـسـتـجـوى آن حـضـرت بود و براى آگاهى از وضع او، بسيار تلاش مى نمود و بـخـصـوص در مـذهـب شـيـعـه دوازده امامى ، آمدن او شايع شده بود و همگان مى دانستند كه شيعيان در انتظار آمدن او بسر مى برند، بر همين اساس ، امام حسن عسكرى (ع ) در زمـان حياتش ، آن فرزندش را آشكار نكرد و بيشتر مردم بعد از وفات آن حضرت نمى دانستند كه او چنين پسرى دارد. بـرادر امـام حـسـن عـسـكـرى (ع ) كـه جـعفر نام داشت و بر اثر انحراف و دروغـگـويـى ، بـه ((جـعـفـر كذّاب )) معروف گرديد ارث آن حضرت را تصاحب كرد و در زندانى كردن كنيزهاى آن حضرت و آزار رساندن به همسران آن حضرت كوشش كرد و به اصـحـاب امـام حـسـن عسكرى (ع ) كه يقين به وجود پسر آن حضرت و اعتقاد به امامت او داشتند و در انتظار او بسر مى بردند، ناسزا مى گفت و از آنان بدگويى مى كرد و دشـمـنـى بـا آنان آغاز كرد و آنچنان آنان را ترساند كه همه آنان را پراكنده نمود با تـوجـّه بـه ايـنكه جعفر كذّاب با حكومت عبّاسيان همدست شده بود خلاصه اينكه : او نسبت بـه بازماندگان امام حسن عسكرى (ع ) شرايط بسيار سختى را پديد آورد، او باعث شد كه آنان را زندانى كردند و به كُند و زنجير كشيدند و تهديد، تحقير و توهين نمودند وانواع آزارها به آنان رساندند، ولى سلطان زمان معتمد يازدهمين خليفه عبّاسى  با همه كوششهايش ، به آن پسر بزرگوار [حضرت مهدى (ع ) ] دست نيافت . و در ظاهر، جعفر (كذّاب ) اموال امام حسن عسكرى (ع ) را براى خود برداشت و در ميان شيعيان امام حسن (ع ) كوشش بسيار كرد تا او را به عنوان امام دوازدهم به جـاى بـرادرش  بـپـذيـرنـد ولى هـيـچـيـك از شـيعيان ، دعوت او را نپذيرفتند، حتّى در اين گـمـراهـى ، از سـلطـان زمـان كمك خواست و اموال بسيار در اين را خرج كرد و به هرجا كه گـمـان مـى بـرد كه مى تواند از آن استفاده كند، دست انداخت ، ولى نتيجه نگرفت و نقشه هايش نقش
برآب گرديد. بـراى جـعـفر در اين رابطه در تاريخ ، داستانها، روايات و مطالب بسيار، وجود دارد كه بـراى رعايت اختصار در اين كتاب مختصر از ذكر آنها خوددارى شد، آن داستانها نزد شيعه دوازده امامى و آگاهان به تاريخ ، معروف مى باشد ـ