خلاصه زندگينامه امام هفتم حضرت موسى بن جعفر (ع )

​​​
ويژگيهاى زندگى امام كاظم (ع )

پـس از امـام صـادق (ع ) مـقـام امـامت به پسرش ابوالحسن امام موسى بن جعفر (ع ) (يـعـنى امام كاظم (ع ) رسيد، او سزاوار امامت بود چرا كه داراى هـمـه جـهـات كـمـال و فـضـايـل بـود و پدرش امام صادق (ع ) به امامت او تصريح نمود و نيز اشاراتى در اين باره كرد. امـام كـاظـم (ع ) در روسـتـاى اَبـواء بـيـن مـكـّه و مـديـنـه  در سال 128 هجرى شنبه ، هفتم ماه صفر ديده به جهان گشود و در بغداد در زندان «سندى بـن شـاهـك » درشـشـم مـاه رجـب سـال 183هـجـرى ،درسن 55 سالگى از دنيارفت . مـادرش بـه نـام «حـَمـيـده بـربريّه » اُمّ ولد بود. و مدّت امامت و جانشينى او از پدرش 35 سـال بـه طـول انـجـامـيـد. كـُنـيـه او ابـا ابـراهـيم ، ابوالحسن و اباعلى بود و به عنوان «عبدالصّالح » شهرت داشت و نيز از القاب مشهور او «كاظم » است .
دلايل امامت امام كاظم (ع )
1) امـام صـادق (ع ) بـه امـامت امام كاظم (ع ) بعد از خود تصريح نـمـود، راويـان بـسـيـار اين مطلب را نقل كرده اند و در ميان آنان افراد برجسته و اصحاب خـاصّ امـام صـادق (ع ) كـه رازدار آن حـضـرت و مورد وثوق او بودند، مانند: مـفـضّل بن عمر جُعفى ، معاذ بن كثير، عبدالرّحمان بن حجّاج ، فيض بن مختار و افراد ديگر كه ذكر آنان به درازا مى كشد.
2) مـفـضـّل بـن عـمـر مـى گـويد: در محضر امام صادق (ع ) بودم ، حضرت ابـاابـراهيم موسى (ع ) كه دوران كودكى را مى گذراند، وارد شد، امام صادق (ع) به من فرمود: «وصـيـّت مـرا در بـاره او امـام كـاظـم  بـپذير و جريان (امامت ) او را تنها به اصحاب و دوستان مورد اطمينان خود بگو».
3) مـعـاذ بن كثير مى گويد: به امام صادق (ع )عرض كردم ، از خداوندى كـه ايـن مـقـام امـامت  را از جانب پدرت به تو داده ، خواستم كه همين مقام را از جانب تو در حالى كه زنده هستى به جانشين شما بدهد. امام صادق (ع ) فرمود:«خداوند اين درخواست تو را، انجام داده است ». عـرض كردم :قربانت گردم ! جانشين شما كسيت ؟ آن حضرت به امام كاظم (ع ) عبد صالح كه خوابيده بود اشاره كرد و او در آن زمان كودك بود.
4) عبدالرّحمان بن حجّاج مى گويد: به محضر امام صادق (ع ) رفتم او را در اطـاقى يافتم كه دعا مى كرد و موسى بن جعفر در جانب راستش نشسته بود و به دعاى پـدرش آمين مى گفت ، به امام صادق (ع ) عرض كردم : قربانت گردم ! من پيوند خاصّى با شما دارم و خدمتگذار شما هستم ، امام بعد از شما كيست ؟! فرمود:«يا اَبا عَبدِالرَّحْمان ! اِنَّ مُوسى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَاسْتَوَتْ عَلَيْهِ». «اى ابـوعـبـدالرحمان ! موسى زره پيامبر (ص ) را پوشيده و اين لباس بر اندام او زيبنده و رساست». گـفـتـم : بـعـد از ايـن سـخـن امـام بـعـد از شـمـا را شـنـاختم  ديگر احتياج به هيچ چيز و دليل ديگر ندارم
5) فـيـض بـن مختار مى گويد: به امام صادق (ع ) عرض  كردم : دستم را بـگـيـر و از آتش دوزخ نجات بده ، بعد از تو چه كسى (امام ) بر ماست ، در اين هنگام امام كـاظـم كـه كـودك بـود وارد شـد، امـام صـادق  (ع ) در پـاسـخ بـه سـؤ ال من اشاره به امام موسى كاظم (ع ) كرد و فرمود: «هـذا صـاحـبـكـم فـَتـَمـَسَّكْ بـِهِ؛ ايـن اسـت صـاحـب و امام  شما پس به او تمسك كن ». و دلايل بى شمار ديگر در اين راستا وجود دارد.
بزرگان شيعه در جستجوى امام حـقّ

هـشـام بـن سـالم  مـى گـويـد: بعد از وفات امام صادق (ع ) من با محمّد بن نعمان مؤ من الطّاق  در مدينه بوديم ، ديديم مردم در مورد امامت عبداللّه بن جعفر اجتماع كـرده بـودنـد و مـى گـفتند: امام بعد از پدرش ، اوست . ما به حضور عبداللّه بن جعفر رفـتـيـم ، ديـديـم جـمـعـيـّت بـسـيـارى در حـضـور او هـسـتـنـد، مـا از او زكـات اموال پرسيديم كه به چه مقدار بايد برسد تا زكات آن واجب شود؟
گفت : «در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب است ، پرسيدم از صد درهم چطور؟» گفت :«دو درهم و نيم زكات دارد». گفتيم : به خدا سوگند! حتى «مرجِئه » اين را نمى گويند. گـفـت :«سـوگـنـد بـه خـدا! نـمـى دانـم آنـان چـه مـى گـويـنـد». از مـنـزل عـبـداللّه گـمـراه و حـيـران بـيـرون آمـديـم و مـن بـا ابـوجـعـفـر احـول (مـؤ مـن الطّاق ، يكى از شاگردان امام صادق ) در يكى از كوچه هاى مدينه نشستيم و بـر اثـر نـاراحـتـى گـريـه كـرديم ، حيران و سرگردان بوديم و نمى دانستيم به كجا بـرويـم و سراغ چه كسى را بگيريم ؟باخود مى گفتيم به سوى «مرجئه » بگرويم يا زيديه ، يا معتزله ،يا قَدَريّه ؟!. در هـمـيـن فـكر و ترديد بوديم ، ناگهان پيرمردى را ديدم كه او را نمى شناختم ، به من اشـاره كـرد، تـرسـيـدم كـه مـبـادا از جـاسـوسـهـاى مـنـصور دوانيقى (دوّمين خليفه عباسى ) بـاشـد؛زيـرا مـنـصور در مدينه جاسوسهايى گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق ( ع ) گزارش دهند تا آن فردى را كه به دورش جمع شده اند، دستگير كـرده و گـردنـش را بـزنـند لذا ترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسها باشد، به دوسـتـم مؤ من الطاق گفتم :«از من كناره بگير كه در مورد جان خودم و تو نگران هستم ، آن پيرمرد مرا خواسته نه تو را، از من دور شو تا به هلاكت نرسى و خودت بر هلاكت خودت كمك نكن ». مؤ من الطّاق از من ، فاصله بسيار گرفت و رفت . و مـن بـه دنـبال پيرمرد به راه افتادم ، در حالى كه گمان مى كردم به دست او گرفتار شـده ام و ديـگر راه نجاتى نيست ، همچنان به دنبال او مى رفتم به گونه اى كه تسليم مـرگ شـده بـودم ، تـا ايـنـكه پيرمرد مرا به خانه امام كاظم (ع ) برد، به من گفت :«خدا تو را مشمول رحمتش  سازد، وارد خانه شو!». وارد خـانه شدم ، تا امام كاظم (ع ) مرا ديد، بدون سابقه ، آغاز به سخن كرد و فرمود:
«اِلَىَّ اِلَىَّ، لا اِلَى الْمـُرْجِئَةِ وَلا اِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَلا اِلىَ الزَّيْدِيَّةِ وَلا اِلىَ الْمُعْتَزِلَةِ وَلا اِلَى الْخَوارِجِ». «بـه سـوى من بيا، به سوى من بيا، نه به سوى مرجئه و نه قدريّه و نه زيديه و نه معتزله و نه به سوى خوارج ».
پرسيدم :«فدايت شوم ! پدرت از دنيا رفت ؟». فرمود:«آرى ». گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟ فرمود:«اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدايت مى كند». گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبداللّه ، گمان مى كند كه امام بعد از پدرش  مى باشد. فرمود:«عبداللّه مى خواهد خدا را عبادت نكند». گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق (ع ) از آن كيست ؟ فرمود:«اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدايت مى كند». گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟ فرمود:«من آن را نمى گويم ». با خود گفتم : من در سؤ ال كردن، راه صحيحى را انتخاب نكرده ام . سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام   دارى ؟ فـرمـود:«نه » در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم (ع ) مرا فراگرفت كه جز خدا آن را نمى داند. سـپـس عـرض كـردم : فـدايـت شـوم ! از تـو سـؤ ال مـى كنم ، همانگونه كه از پدرت  سؤ ال مى كردم فرمود:«سؤ ال كن تا آگاه گردى ، ولى آن را شايع نكن، چرا كه اگر شايع كنى سر بريدن در كاراست و دژخيمان طاغوت به تو دست يابند و گردنت را بزنند». سـؤ الهـايـى كـردم ، او را دريـاى بى كران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه و سرگردانند، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ با اينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟  فرمود:   «آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو، ولى از آنان پـيـمـان بـگير كه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است و با دست اشاره به گلويش كرد» هـشـام مـى گـويـد: «پـس از آن ، از حـضور امام كاظم (ع ) بيرون آمدم و مؤ من الطّاق را ديدم ، گفت چه خبر؟ گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم . سـپـس زُراره و ابـابـصـيـر را ديـديم كه به محضر امام كاظم (ع ) رفته اند و كلامش را شنيده اند و سؤ ال كرده اند و به امامت امام كاظم (ع ) باور نموده اند، سپس گروههايى از مردم را ديدم كه به حضور آن حضرت رسيده اند و هركسى به خدمت او رفـتـه ، بـه امـامـت او مـعـتقد شده است مگر گروه و دسته عمّار ساباطى كه معتقد به امامت عـبـداللّه شـدنـد و بـعـد هـسـتـه مـركـزى فـرقـه فـَطـَحـِيـّه تـشـكيل شد ولى در آن هنگام در اطراف عبداللّه بن جعفر، جز اندكى از مردم ، كسى نمانده بودند. داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع ) انـگـيزه دستگيرى امام كاظم (ع ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (ع ) در مورد سبب دستگيرى امام كاظم (ع ) به دستور هارون الرّشيد پنجمين خليفه عبّاسى چنين نقل مى كنند:
«هارون پسرش (محمّد امين ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث كه از شيعيان و معتقدان به امامت امـام كـاظـم (ع ) بـود گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعليم و تربيت او بكوشد». يـحـيـى بن خالد برمكى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزيد و با خود گفت اگر خـلافـت بـعد از هارون به پسر او (محمد امين ) برسد، دولت من و فرزندانم يعنى دولت برمكيان در دستگاه هارون  نابود خواهد شد. يـحيى در مورد جعفر بن محمّد، به نيرنگ دست زد و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام هـارون بـيـنـدازد يـحـيـى در ظـاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار كرد و با او انس و الفـت گـرفـت و بـسـيـار بـه خـانـه جـعـفـر مـى رفـت و كـارهـاى او را بـا كمال مراقبت ، پيگيرى مى نمود و مخفيانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چيزهايى هـم خـودش مـى افـزود تـا هـارون را بر ضدّ جعفر تحريك كند. تا اينكه روزى يحيى به بعضى از نزديكان مورد اطمينانش گفت :« آيا شما كسى را از دودمان ابوطالب مى شناسيد كه فقير باشد تا او را تطميع كرده و به وسيله او به جستجو و تحقيق بپردازيم ؟». آنان «على بن اسماعيل بن جعفر صادق» نوه امام صادق (ع ) و برادرزاده امام كاظم(ع) را به اين عنوان معرّفى كردند. عـلى بـن اسـمـاعـيـل در مدينه بود، يحيى براى او مالى مبلغى هنگفت  فرستاد و او را به آمـدن نـزد هـارون تـشـويـق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد. امـام كـاظـم (ع ) از مـوضـوع آگـاه شـد، عـلى بـن اسماعيل را طلبيد و به او فرمود: «اى برادرزاده ! مى خواهى كجا بروى ؟». او گفت : مى خواهم به بغداد بروم . فرمود:«براى چه قصد مسافرت دارى ؟». او گفت : مقروض و تنگدست هستم مى روم بلكه پولى به دست آورم. امـام كـاظـم (ع ) فـرمـود:«من قرضهاى تو را ادا مى كنم و باز به تو نيكى خواهم کرد.» عـلى بـن اسـماعيل به سخن امام كاظم (ع ) توجّه نكرد و تصميم گرفت تا به بغداد برود. امام كاظم (ع ) او را طلبيد و به او فرمود:«اكنون مى خواهى بروى ؟!». او گفت : آرى . امـام كـاظـم (ع ) فـرمـود:«بـرادرزاده ام ! خـوب تـوجـه كـن و از خدا بترس و فـرزنـدان مـرا يـتـيـم مـكـن ». سـپـس امـام كـاظـم (ع ) دستور داد سيصد دينار و چـهارهزار درهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (ع ) برخاست ،امام بـه حـاضرينفرمود:«سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد». حـاضـران عـرض كـردنـد: فـدايـت گـرديـم ! شـمـا ايـن را مـى دانـيـد و در عـيـن حال به او كمك مى كنيد و نيكى مى نماييد؟! امـام كـاظـم (ع ) فـرمـود:«آرى طـبـق نـقـل پـدرانـم رسـول خـدا (ص) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد، خداوند آن را خواهد بريد». من مى خواهم بعد از بريدن او، آن را پيوند دهم تا اگر بار ديگر او آن را بريد، خداوند از او ببرد.
* * *
گويند: على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد و با يحيى برمكى ملاقات نمود و يحيى آنـچـه دربـاره امـام كاظم مى خواست از او پرسيد و آنچه از او شنيده بود، چيزهاى ديگرى بـر آن افـزود و بـه هـارون خـبـر داد و سـپـس خـود عـلى بـن اسماعيل را نزد هارون برد. هـارون از عـلى بـن اسـمـاعـيـل ، در مـورد عـمـويـش مـوسـى بـن جـعـفـر (ع ) سؤ ال كـرد. او بـه سـعـايـت و بـدگـويـى از امـام پـرداخـت و بـه دروغ گفت  :         « پـولهـا و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (ع ) مى آورند و او مزرعه اى بـه سـى هـزار ديـنـارخـريـده كه نامش  «يسير» است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بـردنـد، او گـفـت كـه من از اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (ع ) سى هزار دينار ديگر براى او بردند». وقتى كه هارون اين دروغها را از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى
از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد.
مرگ نكبتبار على بن اسماعيل
عـلى بـن اسـمـاعـيـل  به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت بر اثر عيّاشى  پولش تمام شـد، كـسـانـى را نـزد هـارون بـراى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گـرفـتـن پـول رفـتـنـد، او در انـتـظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى بـه مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمـين افتاد، همراهانش آمدند و هرچه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نـشـد، نـاگـزيـر او را بـا همان حال از مستراح برداشته و بيرون آوردند و در همان وضع زشـت و وخـيـم  كـه در حـال جـان كـنـدن بـود، بـراى او از جـانـب هـارون پـول آوردنـد، او نـگاهى به آن پولها كرد و گفت :«ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كه در حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟!».
هارون و دستگيرى امام كاظم (ع )
هـارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقت دستور دستگيرى امام كاظم (ع ) را داد. نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (ع ) با جمعى از بزرگان مـديـنـه بـه اسـتـقـبـال او رفـتـنـد، سـپـس امـام كـاظـم (ع ) طـبـق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه كنار قبر پيامبر (ص ) آمد و ريـاكـارانه  گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر را زندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد. سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (ع ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را به دستور او به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هـودجـهـا كـه بـر پشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بـود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس در بيرون مدينه  سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد و ديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( ع ) در هودجى بود كه به سوى بصره حركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (ع ) به سوى بصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سـواران هـمـراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امام كاظم (ع ) را مى بـردنـد، دسـتور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (ع) را در بصره بـه عيسى بن جعفر بن منصور تحويل دهند و او در آن روز به عنوان رئيس زندان  در بصره بسر مى برد.
امام كاظم (ع ) در زندانهاى مختلف
1) در زنـدان عـيـسـى بن جعفر: سواران ، امام كاظم (ع ) را به بصره آوردند و بـه عـيـسـى بـن جـعـفـر تـحـويـل دادنـد و آن بـزرگـوار يـك سال را در بصره در زندان عيسى گذراند. هـارون بـراى عـيـسـى بـن جـعـفـر نـامـه نـوشـت كـه مـوسـى بـن جـعـفـر را بـه قـتـل بـرسـان ، وقـتـى ايـن نـامـه بـه دست عيسى رسيد، بعضى از دوستان نزديك و مورد اطمينان خود را طلبيد و نامه هارون را براى آنان خواند و در اين باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند كه : «دست به كشتن امام نيالايد و از هارون بخواهد تا او را در اين مورد معاف دارد». عـيـسـى نـامه اى به هارون نوشت و در آن يادآورى كرد كه :«مدّت طولانى موسى بن جعفر
(ع ) در زنـدان مـن بـوده و مـن در ايـن مـدّت او را آزمـودم و جـاسوسهايى بر او گـمـاشـتم ، چيزى از او نيافتم جز اينكه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمور مخفى كردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد كه موسى بن جعفر (ع ) در دعاى خود بر من وبر تو، نفرين نمى كند و ما را به بدى ياد نمى نمايد و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى را درخواست نمى نمايد، اينك كسى را به اينجا بفرست تا موسى بـن جـعفر (ع ) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد مى كنم ؛ زيرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم ». نـقـل شـده : يـكـى از جاسوسان به عيسى بن جعفر گزارش داد كه از موسى بن جعفر( ع) در زندان اين دعا را بسيار شنيده است : «اَللّهُمَّاِنَّكَ تَعْلَمُاَنِّى كُنْتُ اَسْاءَلُكَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِكَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَكَالْحَمْدُ» «خدايا! تو مى دانى كه من از درگاهت مى خواستم كه مرا درجاى خلوتى براى عبادت تو، قرار دهى و تو اين خواسته ام را اجابت كردى ، تو را حمد مى گويم و از تو سپاسگزارم »
2) در زنـدان فـضـل بـن ربـيع : وقتى كه نامه عيسى به هارون رسيد، هارون شخصى را مـاءمـور كـرد كـه بـه بـصـره بـرود و موسى بن جعفر (ع ) را از زندان عيسى تـحـويـل بـگـيـرد و بـه بـغـداد روانـه سـازد و بـه فـضـل بـن ربـيـع يـكـى از وزيران  تحويل دهد. او همين ماءموريّت را انجام داد و امام كـاظـم (ع ) را بـه بـغـداد آورد و بـه فضل بن ربيع تسليم نمود. امـام كـاظـم (ع ) مـدّت طـولانـى تـحـت نـظـر فضل بن ربيع در بغداد بسر برد. هـارون از فـضـل بـن ربـيـع خـواسـت كـه امـام كـاظـم (ع ) را بـه قـتـل بـرسـاند، ولى او نيز از اين كار سرباز زد، هارون در نامه اى به او دستور داد تا موسى بن جعفر (ع ) رابه فضل بن يحيى بسپارد.
3) در زنـدان فـضـل بـن يـحـيـى بـرمـكى : فضل بن يحيى ، امام كاظم (ع ) را تـحـويـل گـرفـت و در يكى از اطاقهاى خانه اش جا داد، ديدبانانى بر او گماشت ، آنان گـزارش دادنـد كـه مـوسـى بـن جـعـفـر (ع ) هـمـواره بـه عـبـادت اشـتـغـال دارد و تـمـام شـب را بـا نـمـاز و قرائت قرآن به صبح مى آورد و سرگرم دعا و كـوشـش بـراى عـبـادت اسـت و بسيارى از روزها را روزه مى گيرد و روى خود را از محراب عبادت به سوى ديگر نمى گرداند. فـضـل بـن يـحيى وقتى كه امام را چنين يافت ، گشايشى در كار او نمود و احترام شايانى به آن حضرت مى كرد. خبر احترام يحيى از امام كاظم (ع ) به هارون رسيد و او در آن وقـت در ((رِقـّه )) مـحـلّى نـزديـك بـغـداد بـود، نـامـه اى بـراى فـضـل بـن يـحـيـى نـوشـت : امـام كـاظـم (ع ) را احـتـرام نـكن ، بلكه او را به قتل برسان . فـضـل از دستور هارون سرپيچى كرد و دستش را به خون مقدّس امام كاظم (ع ) نـيـالود. ايـن خبر به هارون رسيد، بسيار خشمگين شد، فورا (دژخيم بى رحم خود) مسرور خـادم را طـلبيد و به او گفت : هم اكنون به بغداد برو و از آنجا بى درنگ نزد موسى بن جـعـفـر برو، اگر او را در آسايش و رفاه ديدى ، اين نامه را به عبّاس بن محمّد بده و بـه او فـرمـان بـده كـه آنـچـه در ايـن نـامـه نـوشـتـه شـده بـه آن عمل كند.
4) در زنـدان سـنـدى بـن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نـامـه را نيز به سندى بن شاهك زندانبان بى رحم يهودى  بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه عباس بن محمّد دستور داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند. مـسـرور خـادم  به بغداد آمد و به خانه فضل بن يحيى  وارد شد، كسى نمى دانست كه مسرور براى چه آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (ع ) رفت و او را
هـمانگونه كه به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون را به اين دو نفر رساند. طـولى نـكـشـيـد كـه ديـدنـد مـاءمـور عـبـّاس بـن مـحـمـد بـا عـجـله بـه خـانـه فـضـل بن يحيى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناك شد و همراه ماءمور، نزد عبّاس بن محمد رهـسـپـار گـرديـد. عـبـاس چـنـد تـازيـانـه و تـخـت مـانـنـدى طـلبـيـد و دسـتـور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد بـه فـضـل بـن يـحـيـى زد. سـپـس فـضل در حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ بـاخـتـه بـود، از خـانـه عباس بيرون آمد و به مردمى كه در سمت چپ و راست بودند، سلام كـرد. سـپـس مـسـرور خـادم در ضـمـن نـامـه اى مـاجـراى شـلاّق خـوردن فضل بن يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون دريافت كه سندى بن شاهك براى شـكـنـجـه دادن و كشتن امام كاظم (ع ) مناسب است  به مسرور خادم دستور داد كه موسى بن جعفر (ع ) را به سندى بن شاهك تسليم كن كه همين كار انجام شد.
شهادت مظلومانه امام كاظم (ع )
هـارون در ايـن ايـام يـك مـجـلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجال كشورى و لشكرى در آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت : «اى مـردم ! فـضـل بـن يـحيى در مورد كشتن موسى بن جعفر از فرمان من سرپيچى كرده است ، من مى خواهم او را لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد». هـمـه حـاضـران در مـجـلس فـريـاد زدنـد:«لعـنـت بـر فـضل بن يحيى »، فرياد لعنت آنان ، در و ديوار كاخ هارون را به لرزه درآورد، اين خبر بـه يـحـيـى بـن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ، خود را به كاخ هارون رسـانـد و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرماييد. هـارون در حـال نـاراحـتـى و خـشـم ، گـوش فـراداد، يـحـيـى گـفـت : فـضل يك جوان تازه كار است كه نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم . هارون از اين سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روكرد و گفت : فـضـل بـن يـحـيى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت كردم ، اينك او توبه كرده و به فرمان من بازگشته است ، پس او را دوست بداريد!». هـمـه حـاضـران گـفـتـند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تو دشمنى كند دشمن هستيم ، اينك ما فضل را دوست داريم . يـحـيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى از رِقـّه  بـه بـغـداد، هـراسـان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت و بازار شايعات رواج يـافت  ولى يحيى خود وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كـارگـزاران و فـرمـانـداران آمـده اسـت و در اين مورد خود را به بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد. سـپـس «سـنـدى بـن شـاهـك » جـلاّد بـى رحـم  را طـلبـيـد و در مـورد قـتـل امـام كـاظم (ع) به او فرمان داد و او از فرمان يحيى اطاعت كرد و تصميم بر كشتن امام موسى بن جعفر(ع ) گرفت به اين ترتيب كه : زهرى به غذاى امام كاظم (ع ) ريخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت . و بعضى گويند: او زهر را در ميان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد. وقـتـى كـه امـام كاظم (ع ) از آن غذا خورد، طولى نكشيد كه آثار زهر را در خود احـساس كرد. پس از آن ، آن بزرگوار سه روز در حالت دشوارى و ناراحتى بسر برد و در روز سوّم جان به جان آفرين تسليم نمود و شهد شهادت نوشيد.
ظاهر سازى سندى بن شاهك
پـس از شـهـادت امـام مـوسى بن جعفر (ع ) به دستور مخفيانه دستگاه طاغوتى هـارون ، سـنـدى بـن شـاهـك ، جـمـعـى از فـقـهـا و بـزرگـان و رجال بغداد را كه در ميانشان هيثم بن عدى  نيز بود، نزد جنازه حضرت موسى بن جعفر (ع ) آورد، آنان به بدن امام كاظم (ع ) نگاه كردند، اثرى از زخم و خـراش و آثـار خـفـگـى در آن نديدند و سندى بن شاهك از همه آنان گواهى گرفت كه امام كاظم (ع ) به مرگ طبيعى از دنيا رفته است و آنان نيز اين گواهى را دادند. سـپـس جـنـازه امـام را از زنـدان بـيـرون آورده و كـنـار جسر بغداد نهادند و اعلام كردند: اين موسى بن جعفر (ع ) است كه از دنيا رفته ، بياييد به جنازه اش نگاه كنيد. مـردم ، گـروه گـروه مـى آمـدند و با دقّت به صورت آن بزرگوار نگاه مى كردند و مى ديدند كه از دنيا رفته است . گـروهـى بودند كه در زمان زنده بودن امام كاظم (ع ) اعتقاد داشتند كه او همان «قائم منتظر» است و زندانى شدن او را، همان غيبتى مى دانستند كه از خصوصيّات حضرت قائم (ع)است. يحيى بن خالد دستور داد تا جار بكشند كه موسى بن جعفر (ع ) مرده است و اين جنازه اوست كه رافضيان مى پندارند او قائم منتظر است و نمى ميرد، بياييد به جنازه اش بنگريد. مردم آمدند و او را ديدند كه از دنيا رفته است .
ماجراى دفن جنازه امام كاظم (ع )
جـنـازه امـام موسى بن جعفر (ع ) را در قبرستان قريش در «باب التّين »به خـاك سـپـردنـد و ايـن قـبرستان قديمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود كه اكنون قبرآن حضرت درشهركاظمين نزديك بغداد داراى صحن و سراست. روايـت شـده : امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (ع ) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهك وصيّت كرد كه من در بغداد نزديك خانه عباس بن محمّد دوستى دارم كه از اهالى مدينه است ، به او بگوييد بيايد و عهده دار غسل و كفن من شود. سندى بن شاهك  مى گويد: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را كفن كنم . حضرت اجازه نداد و فرمود: «اِنّا اَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَكْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا» «مـا از خـانـدانـى هـسـتـيـم كـه مـهـريـه زنـانـمان و اوّلين حجّمان و كفنهاى مردگانمان ، از پاكترين اموالمان تهيّه مى شود». سـپـس فـرمـود:«نـزد خـودم كـفـن دارم ، مـى خـواهـم آن دوسـتـم سـرپـرسـت غسل و كفن و دفن من شود». آن دوست مذكور را حاضر كردند و او اين امور را انجام داد.
فرزندان امام كاظم (ع )
امام موسى بن جعفر (ع ) داراى 37 فرزند پسر و دختر بود كه عبارتند از:
1)امام علىّ بن موسى الرّضا (ع ) .   4،3،2) ابراهيم ، عباس و قاسم .   8،7،6،5) اسماعيل ، جعفر، هارون و حسن .   11،10،9) احمد، محمّد و حمزه .
16،15،14،13،12) عبداللّه ، اسحاق ، عبيداللّه ، زيد و حسين .   18،17) فضل و سليمان .     21،20،19)  فاطمه كبرى ، فاطمه صغرى و رقيّه .
24،23،22) حكيمه ، اُمّ ابيها و رُقيه صغرى .          27،26،25) اُمّ جعفر، لبابه و زينب .           31،30،29،28،) خديجه ، عِلِيّه ، آمنه و حسنه .
34،33،32)بريه ، عايشه و اُمّ سلمه .   36،35) ميمونه و ام كلثوم .  در كـتاب ارشاد شيخ مفيد، فرزندى به نام حسن دوبار آمده ، بنابر اين ، مجموع آنها 37 نفر مى شوند ـ​



  خلاصه زندگينامه امام هشتم حضرت رضـا (ع )


ويژگيهاى زندگى امام رضـا (ع )
بـعـد از امـام مـوسى بن جعفر (ع ) مقام امامت به پسرش  حضرت ابوالحسن على بـن مـوسـى الرّضـــا (ع ) رسـيـد، چـرا كـه او در فـضـايل سرآمد همه برادران و افراد خانواده اش بود و در علم و پرهيزكارى بر ديگران برترى داشت و همه شيعه و سنّى بر برترى او اتفاق نظر دارند و همگان آن حضرت را به تفوّق بر ديگران در جهت علم و فضايل معنوى مى شناسند. بـه علاوه پدر بزرگوارش امام كاظم (ع ) بر امامت او بعد از خودش تصريح فرموده و اشاراتى نموده كه درباره هيچيك از برادران و افراد خانواده او، چنين تصريح و اشاراتى ننموده است. حـضـرت رضـا (ع ) به سال 148 هجرى يازدهم ذيقعده يا ... در مدينه چشم بـه ايـن جـهـان گـشـود، و در طـوس خـراسـان در مـاه صـفـر سال 203 هجرى در سنّ 55 سالگى از دنيا رفت . مـادر آن حـضـرت «اُمّ الْبَنين »نام داشت كه اُمّ ولد بود. مدّت امامت او و مدّت سرپرستى او از اُمّت ، بعد از پدرش ، بيست سال بود.
چند نمونه از دلايل امامت حضرت رضا (ع )
1) تـصـريح و اشارات امام كاظم (ع ) بر امامت حضرت رضا (ع ) ؛ ايـن مـطـلب را جمع كثيرى نقل كرده اند از جمله از اصحاب نزديك و مورد اطمينان و صاحبان عـلم و تـقـوا و فـقـهـاى  شـيـعـيـان   [امـام كـاظـم (ع ) ] كـه بـه نقل آن پرداخته اند، عبارتند از: داوود بـن كـثـيـر رِقـّى ، محمّد بن اسحاق بن عمّار، علىّ بن يقطين ، نعيم قابوسى و افراد ديگر كه ذكر آنان به طول مى انجامد. داوود رِقـّى  مـى گـويـد: بـه ابـاابـراهـيـم (امام كاظم (ع ) ) عرض  كردم : فـدايـت شـوم ! سـنّ و سـالم زيـاد شـده و پـير شده ام ، دستم را بگير و از آتش دوزخ مرا نجات بده ، بعد از تو صاحب اختيار ما يعنى امام ما كيست ؟ آن حـضـرت اشـاره بـه پسرش امام رضا (ع ) كرد و فرمود:«هذا صاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِى ؛ امام شما بعد از من اين پسرم مى باشد».
2)  مـحـمـّد بـن اسـحـاق  مـى گـويـد: بـه ابـوالحـسـن اوّل [امـام كـاظـم (ع ) ] عرض كردم : آيا مرا به كسى كه دينم را از او بگيرم، راهنمايى نمى كنى ؟ در پـاسـخ فـرمـود:« آن راهـنـمـا ايـن پسرم على (ع ) است » روزى پدرم امام صادق 
(ع )دستم را گرفت و كنار قبر پيامبر (ص ) بـرد و بـه مـن فـرمـود:«پسر جان ! خداوند متعال در قرآن  مى فرمايد:«... اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَة ...»؛ من در روى زمين جانشين و حاكمى قرار خواهم داد ، خداوند وقتى سخنى مى گويد و وعده اى مى دهد، به آن وفا مى كند».
3) نـعـيم بن صحاف  مى گويد: من و هشام بن حَكَم و علىّ بن يقطين در بغداد بوديم ، عـلى بـن يـقـطـيـن گـفـت : در حـضـور عبد صالح [امام كاظم (ع ) ] بودم ، به من فـرمـود:«اى عـلى بـن يـقطين ! اين على ، سرور فرزندان من است ، بدان كه من كُنيه خودم يعنى ابوالحسنرا به او عطا كردم ». و در روايـت ديـگـر آمـده اسـت كه : هشام بن حَكَم پس از شنيدن اين سخن از على بن يقطين دستش را بر پيشانى خود زد و گفت : راستى چه گفتى ؟ او چه فرمود؟!. على بن يقطين در پاسخ گفت :«سوگند به خدا! آنچه گفتم امام كاظم (ع ) فرمود». آنگاه هشام گفت :«سوگند به خدا! امر امامت بعد از او (امام هفتم ) همان است كه به حضرت
رضا (ع ) واگذار شده است ».
4) «نـعـيـم قـابـوسـى » مـى گـويـد: امـام كـاظـم (ع ) فرمود:«پسرم على ، بزرگترين فرزند و برگزيده ترين فرزندانم و محبوبترين آنان در نزدم مى باشد و او بـه جفر مى نگرد و هيچ كس جز پيامبر يا وصىّ پيامبر به جفر نمى نگرد». نمونه اى از فضايل امام رضـا (ع ) غـفـارى  مـى گـويـد: مـردى از دودمـان «ابـورافـع » آزاد كـرده رسـول خـدا (ص) كـه نـام او را «فـلان » مـى گـفـتند، مبلغى پول از من طلب داشت و آن را از من مى خواست و اصرار مى كرد كه طلبش  را بپردازم ولى مـن پـول نـداشـتـم تـا قـرضـم را ادا كـنـم نـمـاز صـبـح را در مـسـجـد رسـول خـدا (ص)در مـديـنه خواندم ، سپس حركت كردم كه به حـضـور حـضرت رضا (ع ) كه در آن وقت در «عُرَيض » يك فرسخى مدينه  تـشـريـف داشـت ، بروم ، همينكه نزديك درِ خانه آن حضرت رسيدم ديدم او سوار بر الاغى اسـت و پيراهن و ردايى پوشيده است و مى خواهد به جايى برود تا او را ديدم ، شرمگين شدم كه حاجتم را بگويم. وقـتـى آن حـضـرت به من رسيد، ايستاد و به من نگاه كرد و من بر او سلام كردم با توجّه بـه ايـنـكـه مـاه رمـضـان بود و من روزه بودم  به حضرت (ع ) عرض كردم : دوست شما «فلان » مبلغى از من طلب دارد به خدا مرا رسوا كرده و من مالى ندارم كه طلب او را بپردازم. غـفـارى مـى گويد: من پيش خود فكر مى كردم كه امام رضا (ع ) به «فلان » دسـتـوردهد كه فعلاً طلب خود را از من مطالبه نكند، با توجّه به اينكه به امام (ع ) نگفتم كه او چقدر از من طلبكار است و از چيز ديگر نيز نامى نبردم . امام رضا (ع ) كه عازم جايى بود به من فرمود بنشين و در خانه باش  تا بازگردم . من در آنجا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم ، سينه ام تـنگ شد مى خواستم به خانه ام بازگردم ، ناگهان ديدم امام رضا (ع ) آمد و عـدّه اى از مـردم دراطـرافـش بـودنـد و درخـواسـت كـمـك از آن بـزرگـوار مى كردند و آن حضرت به آنان كمك مى كرد، سپس وارد خانه شد، پس از اندكى از خانه بيرون آمد و مرا طلبيد، برخاستم و با آن حضرت وارد خانه شديم ، او نشست و من نيز در كنارش نشستم و مـن از «ابـن مـسيّب » رئيس مدينه سخن به ميان آوردم و بسيار مى شد كه من درباره ابن مسيّب نزد آن حضرت سخن مى گفتم ،وقتى كه سخنم تمام شد، فرمود:«به گمانم هنوز افطار نكرده اى ؟». عـرض كـردم : آرى افـطـار نكرده ام . غذايى طلبيد و جلو من گذارد و به غلامش دستور داد كه با هم آن غذا را بخوريم ، من و آن غلام از آن غذا خورديم ، وقتى كه دست از غذا كشيديم ، فرمود: «تشك را بلند كن و آنچه در زير آن است براى خود بردار». تـشك را بلند كردم و دينارهايى ديدم ، آنها را برداشتم و در آستين خود گذاردم يعنى در جيب آستينم نهادم  سپس امام رضا (ع ) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد كه همراه من باشند تا مرا به خانه ام برسانند. بـه امـام رضـا (ع ) عـرض كـردم : فدايت گردم ! قراولان «ابن مسيب » امير مدينه در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند. فـرمـود:«راسـت گـفتى ، خدا تو را به راه راست هدايت كند»، به غلامان فرمود:«همراه من بـيايند و هركجا كه من خواستم ، برگردند» غلامان همراه من آمدند، وقتى كه نزديك خانه ام رسـيدم و اطمينان يافتم ، آنان را برگرداندم ، سپس به خانه ام رفتم شب بود چراغ خـواسـتـم ، چـراغ آوردند به دينارها نگاه كردم ، ديدم 48 دينار است و آن مرد طلبكار، 28 ديـنـار از من طلب داشت ودر ميان آن دينارها، يك دينار بود كه مى درخشيد، آن را نزديك نور چـراغ بـردم ديـدم روى آن با خط روشن نوشته است :«آن مرد، 28 دينار از تو طلب دارد، بقيه دينارها مال خودت باشد». سـوگـنـد بـه خـدا! خـودم نمى دانستم و فراموش كرده بودم  كه او چقدر از من طلب دارد. روايـات در ايـن راسـتا بسيار است كه شرح و نقل آنها در اين كتاب كه بنايش بر اختصار است به طول مى انجامد.
ماجراى شهادت حضرت رضـا (ع )
وقـتـى كـه حـضـرت رضـا (ع ) بـه سـال دويـسـت هـجـرى ، به دعوت ماءمون نـاگـزيـر از مـديـنـه بـه خـراسـان آمـد، حـدود سـه سال آخر عمرش را در دستگاه ماءمون هفتمين خليفه عبّاسى گذراند. حـضرت رضا   (ع ) در خلوت ، ماءمون را بسيار موعظه و نصيحت مى كرد و او را از عذاب خدا مى ترساند و ارتكاب خلاف را از او زشت مى شمرد و ماءمون در ظاهر، گفتار امـام رضـا (ع ) را مـى پـذيـرفـت ولى در بـاطن آن را نمى پسنديد و برايش سنگين و دشوار بود. روزى حضرت رضا (ع ) نزد ماءمون آمد و ديد او وضو مى گيرد ولى غلامش آب به دست او مى ريزد و او را در وضو گرفتن كمك مى كند.امام رضا (ع ) به او فرمود:«در پرستش خدا كسى را شريك قرار مده ». مـاءمـون آن غلام را رد كرد و خودش آب ريخت و وضو گرفت ، ولى اين سخن حضرت رضا (ع) موجب شد كه خشم و كينه ماءمون به آن حضرت زياد شود چرا كه ماءمون يـك عـنـصر متكبّر و خودخواه بود و اينگونه گفتار به دماغش برمى خورد اين از يك سو و از سـوى ديـگـر، هـرگـاه مـاءمـون در حـضـور حـضـرت رضـا (ع ) از فـضـل بـن سـهـل و حـسن بن سهل سخن به ميان مى آورد، امام رضا (ع ) بـديـهـاى آن دو را بـه مـاءمـون گـوشزد مى كرد و ماءمون را از گوش دادن به پيشنهادهاى فضل و حسن ، نهى مى نمود. فـضـل بن سهل و حسن بن سهل ، موضعگيرى حضرت رضا (ع ) را فهميدند، از آن پـس مـكـرّر به گوش ماءمون مى خواندند و او را بر ضدّ امام رضا (ع ) مى شـورانـدنـد، مـثـلاً تـوجّه همگانى مردم را به امام رضا (ع ) به عنوان يك خطر جدّى براى براندازى حكومت ماءمون قلمداد مى كردند و ماءمون خودخواه  را وامى داشتند كه از حضرت رضا (ع ) فاصله بگيرد و كار به جايى رسيد كه آن دو سالوس خـائن  راءى مـاءمـون را نـسبت به حضرت رضا (ع ) دگرگون ساختند و او را آنچنان كردند كه تصميم به كشتن حضرت رضا (ع) گرفت . تا روزى امام رضا (ع ) با ماءمون غذايى خوردند، امام رضا (ع ) از آن غذا بيمار شد و ماءمون نيز خود را به بيمارى زد. جريان شهادت حضرت رضا (ع ) از زبان عبداللّه بن بشير عـبـداللّه بـن بـشـيـر يـكـى از غلامان ماءمون  مى گويد: ماءمون به من دستور داد كه نـاخـنهاى خود را بلند كنم و اين كار را براى خودم عادى نمايم و آن را به هيچ كس نگويم مـن ايـن كـار را انـجـام دادم سـپس ماءمون مرا طلبيد، چيزى شبيه تمرهندى به من داد و به من گـفـت : ايـن را بـا دسـتـهـايـت خـمـيـر كـن و بـه هـمـه دسـتـت بمال و من چنين كردم و سپس  ماءمون مرا ترك كرد و به عيادت حضرت رضا (ع ) رفت ، پرسيد حالت چطور است ؟ امام رضا (ع ) فرمود:«اميد سلامتى دارم ». مـاءمـون گـفـت : مـن هـم بـحـمـداللّه امـروز حـالم خـوب شـده است ، آيا هيچيك از پرستاران و خدمتكاران امروز نزد شما آمده اند؟ امـام رضـا (ع ) فرمود:«نه ، نيامده اند». ماءمون خشمگين شد و بر سر غلامان فرياد زد كه چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداخته ايد. عـبداللّه بن بشير در ادامه سخن مى گويد: سپس ماءمون به من دستور داد و گفت : براى ما انار بياور، چند انار آوردم ، گفت هم اكنون با دست خود كه به زهر تمر هندى آلوده بود آب اين انارها را با فشار دست بگير، من چنين كردم ، ماءمون آن آب انار آنچنانى را با دست خـود بـه حـضـرت رضـا (ع ) كـه در بـسـتـر بـيـمـارى در حـال بـهـبـودى بـود خـورانـيـد و همان موجب مسموميّت امام رضا (ع ) شده و سبب شـهـادت آن حضرت گرديد، او پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند و سپس از دنيا رفت .
جريان شهادت از زبان اباصلت و محمّد بن جهم
ابـاصـلت هـروى  مـى گـويـد: وقتى كه ماءمون نزد امام رضا (ع ) بيرون رفـت ، مـن بـه حـضـور آن حـضرت رسيدم ، به من فرمود:«يا اَباصَلْتِ! قَدْ فَعَلُوها؛ اى ابـاصـلت ! آنـهـا كار خود را يعنى مسموم كردن را انجام دادند»، و در اين هنگام زبان آن حضرت به ذكر توحيد و شكر و حمد خدا، گويا بود. محمّد بن جهم  مى گويد: حضرت رضا (ع ) انگور را دوست داشت ، مقدارى از انـگـور را آمـاده كـردنـد و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزنهاى زهرآلود، وارد كردند وقـتـى كـه دانـه هـاى انـگـور زهـرآگين شد، آن سوزنها را بيرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد آن حضرت گذاردند، آن بزرگوار كه در بستر بيمارى بود، آن
انگورها را خورد و سپس به شهادت رسيد. و گـويـنـد مـسـمـوم نـمـودن آن حـضـرت بـسـيـار زيـركـانـه و دقـيـق بـا كمال پنهانكارى بود تا كسى نفهمد انجام گرفت ـ 

رياكارى ماءمون بعد از شهادت حضرت رضا (ع )

پـس از شـهـادت حضرت رضا (ع ) ماءمون يك شبانه روز خبر آن را پوشاند و فـاش نـكـرد، سـپـس مـحمّد بن جعفر [عموى حضرت رضا (ع ) ] و جماعتى از دودمـان ابـوطـالب (ع ) را كه در خراسان بودند، طلبيد و خبر وفات حضرت رضـا (ع ) را به آنان داد و خودش گريه كرد و بسيار بيتابى نمود و اندوه شـديـد خـود را ابـراز كـرد و سـپـس جـنازه آن حضرت را به طور صحيح و سالم به آنان نشان داد، آنگاه به آن جنازه رو كرد و گفت : «بـرادرم ! بـراى مـن طـاقـت فـرسـاسـت كـه تـو را در ايـن حال بنگرم ، من اميد آن را داشتم كه قبل از تو بميرم ، ولى خواست خدا اين بود!». سـپـس دسـتـور داد جـسـد آن حـضـرت را غـسـل دادنـد و كـفـن و حـنـوط نـمـودنـد و بـه دنـبـال جنازه آن حضرت راه افتاد و جنازه را تا همانجا كه هم اكنون محلّ قبر شريف حضرت رضـا (ع) اسـت مـشـايـعـت كـرد و هـمـانـجـا آن را بـه خـاك سـپـرد. آن محل ، خانه «حميد بن قحطبه » يكى از رجال دربار هارون  بود كه در قريه اى به نام سـنـابـاد نـزديـك نـوقـان  در سـرزمين «طوس » قرار داشت ، و قبر هارون الرّشيد پنجمين خليفه عبّاسى  در آنجا بود. مرقد مطهّر حضرت رضا (ع ) را در جانب قبله قبر هارون ، قرار دادند.


حـضـرت رضـا (ع ) درگذشت ، ولى فرزندى براى او سراغ نداريم ، جز يك پسر كه همان امام بعد از اوست ؛ يعنى «ابوجعفر محمد بن على (ع ) امام نهم » كـه هـنـگـام وفـات حـضـرت رضـا (ع ) هـفـت سال و چند ماه داشت ـ

 

فرزندان امام رضا علیه السلام