ویژگیهای زندگی علی علیه السلام




1 ـ عـلى (ع )نـخـسـتـيـن امـام مـؤ مـنـيـن و رهـبـر مسلمانان و اوّلين خليفه بعد ازرسول خدا، پيامبر راستين و امين اسلام محمّد بن عبداللّه خاتم پيامبران ـ صلوات خدا بر او و دودمـان پـاكـش بـاد ـ است او كه برادر و پسر عمو و وزير پيامبر (ص ) و دامـاد آن حـضـرت ؛ يـعنى شوهر دخترش حضرت فاطمه زهرا ـ سـلام اللّه عـليـهـا ـ سـرور بـانـوان دو جـهـان اسـت ، امـيـرمـؤ مـنـان عـلى بـن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ، سرور اوصيا ـ بهترين صلوات و سلام بر او باد ـ .
2 ـ كـنـيـه عـلى (ع )ابـوالحـسـن اسـت ، او در روز جـمـعـه سـيـزدهـم رجـب سـال سـى ام عـام الفـيـل ده سـال قـبـل از بـعـثـت  در مـكـه در بـيـت الحـرام داخـل كـعـبـه خـانـه خـدا، ديـده بـه ايـن جـهـان گـشـود كـه هـيـچ كـس  قـبـل از او و بـعـد از او، در ايـن خـانـه خـدا تولّد نيافت و نمى يابد و اين نشانگر موهبت و احترام و توجّه خاصّ خداوند به وجود على (ع ) است و بيانگر مقام بسيار ارجمند اوست .
3 ـ مـادر آن بـزرگـوار، فـاطـمـه دخـتـر اسـد بـن هـاشـم بن عبد مناف (س )است كه براى رسـول خـدا (ص ) نـيـز هـمـچـون يـك مـادر بـود و رسـول خـدا (ص) در دامـن او رشـد كـرد و آن حـضـرت هـمـيـشـه سپاسگزار نيكيهاى او بود. فاطمه بنت اسد، در صف نخستين ايمان آورندگان به اسلام ، ايمان آورد و همراه جمعى از مهاجرين با آن حضرت به سوى مدينه هجرت كرد و وقتى كه از دنـيـا رفـت ، پـيـامـبـر (ص) او را با پيراهن مـخـصـوص خـود كـفـن نـمـود تـا بـه وسـيـله آن از آزار حشرات زمين حفظ گردد و در قبر او قـبـل از دفـنش خوابيد تا بدين وسيله فشار قبر به او نرسد و اقرار به امامت پسرش امـيرمؤ منان على (ع ) را به او تلقين كرد، تا پس از دفن ، وقتى از او در مورد آن سـؤ ال شـد بتواند پاسخ دهد و اين همه توجّهات مخصوص پيامبر (ص) بـه مـادر عـلى (ع ) بـه خـاطر آن مقام ارجمندى بود كه او در نزد پروردگار و نزد آن حضرت داشت . اين سرگذشت بين تاريخ نويسان مشهور است .
4 ـ امـيـرمـؤ مـنـان عـلى (ع )و بـرادرانـش (طـالب ، عـقـيـل و جـعـفـر) نخستين كسانى هستند كه از دو سو (هم از ناحيه پدر و هم از ناحيه مادر) از نسل هاشم بن عبد مناف هستند، به اين خاطر و به خاطر نشو و پرورش آن حضرت در دامان رسـول خـدا (ص) و تحصيل كمالات معنوى از او، به دوشرافت نايل گرديد [شرافت نسب و شرافت پرورش و آموزش از دامان فرهنگ ساز رسول خدا (ص )].
5 ـ عـلى (ع )نـخـسـتـيـن فـردى بـود كـه قـبـول اسـلام كـرد و بـه خـدا و رسـولش ايـمـان آورد و هـيـچ كـس از اهل بيت رسول خدا (ص ) و از اصحاب ، در اين جهت به او نرسيد و او نـخـسـتـيـن مردى بود كه پيامبر (ص ) او را دعوت به اسلام كرد و او آن را پذيرفت و همواره از دين اسلام حمايت مى كرد و با مشركان مبارزه مى نمود و از حريم ايمان دفاع مى كرد و گمراهان و سركشان را سركوب مى نمود و دستورات دين و قرآن را منتشر مى ساخت و به عدالت ، حكم مى كرد و به كارهاى نيك دستور مى داد.
6 ـ على (ع)بعد از بعثت رسول خدا (ص)تا رحلت آن حضرت يعنى در طول 23 سال ، همواره همراه ، همراز و همكار پيامبر (ص ) بود، در سيزده سال قبل از هجرت (در بحران مبارزه شديد با مشركان ) شريك تـنـگـاتـنـگ غـمـهـاى پـيـامـبـر (ص ) بود، بيشترين دشواريها و رنـجـهـاى اين دوره را تحمّل نمود و ده سال بعد از هجرت به سوى مدينه ، يگانه مدافع اسـلام و پـيـامـبر (ص) از شر مشركان بود و براى حفظ جان و هدف  پيامبر (ص ) با كافران جنگيد و در اين راستا جانش را در طـبـق اخـلاص نـهاد و فداى پيامبر (ص) و سپر بلا براى اسلام نـمـود و ايـن شـيـوه ادامـه داشـت تـا آن هنگام كه رسول خدا (ص) رحـلت كـرد و خـداونـد او را بـه سـوى بـهشت خود برد و در ارجمندترين جايگاه بهشتى ، جايش داد، هنگام رحلت رسول خدا (ص ) ، على (ع) 33 سال داشت. امـت اسـلام دربـاره امامت على (ع ) در همان روز رحلت پيامبر (ص) اخـتـلاف نمودند، شيعيان او يعنى همه بنى هاشم و (افراد برجسته اى مانند:) سـلمـان ، عـمّار، ابوذر، مقداد، خزيمة بن ثابت (ذوالشّهادتين )، ابوايّوب انصارى ، جابر بـن عـبـداللّه انـصـارى ، ابـوسـعيد خدرى . و امثال آنان از بزرگان مهاجر و انصار، معتقد بـودنـد كه على (ع ) خليفه رسول خدا (ص ) بعد از آن حـضـرت اسـت و امـام بـرحـق مـى بـاشـد؛ زيـرا او در فضايل و راءى و كمالات بر همگان سبقت و برترى دارد، هم در ايمان و هم در
علم و آگاهى بـه احـكـام و هـم در جـهـاد و مـبـارزه بـا دشـمـنـان ، بر همه پيشى گرفته است و در زهد و پارسايى و خير و صلاح ، بين او و ديگران ، فاصله بسيار بود و اصلاً ديگران را نمى شـد با او مقايسه كرد و در قرب منزلت و خويشاوندى به پيامبر (ص ) هيچ كس چون او نبود.
آيه ولايت
صرف نظر از اين امور، خداوند در قرآن ، به ولايت و امامت او تصريح كرده ، آنجا كه مى خوانيم : «اِنَّمـا وَلِيُّكـُمُ اللّهُ وَرَسـُولُهُ وَالَّذِيـنَ آمـَنـُواْ الَّذيِنَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ »
«سـرپـرست و رهبر شما تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آوردند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى پردازند». و بـر مـطـلعـيـن آشـكـار اسـت كـه غـيـر از على (ع ) كسى نبود كه در ركوع ، صـدقـه بدهد و به اتفاق ارباب لغت ، واژه «ولىّ» به معناى برتر و سـزاوارتـر اسـت و وقتى كه امير مؤ منان على (ع ) به حكم قرآن برترين و سـزاوارتـريـن بـوده و بر خود مردم اَوْلى و سزاوارتر باشد ـ زيرا به تصريح قرآن در آيـه فـوق  ايـن موهبت به او داده شده ـ در اين صورت بدون هرگونه ابهام واجب است كـه هـمـه مـردم از او اطـاعـت كـنـنـد، چـنـانـكـه اطـاعـت آنـان از خـدا و رسول خدا واجب مى باشد.
آيه انذار
دليل ديگر حديث «يومُ الدّار» است كه پيامبر (ص ) فرزندان و نـوادگـان عـبـدالمـطـلب را در آغـاز بـعـثـت  براى دعوت به اسلام در خانه اش جمع كرد آنـان در آن روز چـهـل مـرد ـ يـكـى كـمـتـر يـا يـكى زيادتر ـ بودند چنانكه مـحـدّثـيـن ذكر كرده اند و سپس به آنان فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ! خداوند مرا به پيامبرى بر همه مردم جهان برانگيخت و بخصوص مرا پيامبر شما نمود، و فرمود :   «وَاَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ » ؛          «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن ». و من شما را به دو كلمه اى كه گفتن آن در زبان آسان است ، ولى در ميزان گران و سنگين مـى بـاشـد و شـمـا در پرتو اين دو كلمه ، سرور عرب و عجم خواهيد شد و همه امّتها به خـاطـر ايـن دو كـلمه مطيع شماخواهند گرديد و شما در پرتو آن وارد بهشت مى شويد و از آتش دوزخ ، نجات مىيابيد، دعوت مى كنم و آن دو كلمه عبارت است از:
الف : گواهى به يكتايى و بى همتايى خدا.
ب : گواهى به اينكه من رسول خدا هستم .
هر آن كس پاسخ مثبت به اين دعوتم بدهد و در پيشبرد اين دعوت مرا يارى كند، او برادر، وصىّ و وزير و وارث من ، بعد از من است . در مـيـان آن جـمـعـيـّت چـهـل نـفر هيچ كس به اين دعوت ،  پاسخ نداد تنها امير   مؤ منان على (ع ) از مـيـان آن جـمـعـيـت ، در پـيـش روى رسـول خـدا (ص) برخاست ، با اينكه كوچكترين آنان از نظر سـال بـود و سـاق پايش از ساق پاى همه آنان نازكتر و ناتوانترين آنان بـه چـشـم مـى خـورد ، گـفـت : «اى رسول خدا! من تو را در اين راستا يارى مى كنم ». پيامبر (ص ) به او فرمود: «اِجْلِسْ فَاَنْتَ اَخِى وَوَصِيّى وَوَزِيرِى وَوارِثى وَخَلِيفَتِى مِنْ بَعْدِى ». «بنشين كه تو برادر من و وصىّ من و وزير و وارث و جانشين من بعد از من هستى ». و اين ، گفتار صريح و روشنى است در مورد جانشينى على (ع ) .
حديث غدير
دليل ديگر، گفتار رسول خدا (ص ) در ماجراى «غدير خُمّ» است كـه هـمـه امـّت اسـلامـى بـراى شـنـيـدن سـخـن آن حضرت در سرزمين غدير، اجتماع كردند. پـيـامـبـر ( ص ) در ضـمـن گـفـتـارش بـه آنـان فـرمـود : «اَلَسـْتُ اَوْلى بـِكـُمْ مـِنـْكـُمْ بِاَنْفُسِكُمْ؛ آيا من به شما از خودتان به خودتان برتر و سزاوارتر نيستم ؟» همه در پاسخ گفتند:«آرى ، خدا را گواه مى گيريم ». پـيـامـبـر (ص ) به دنبال اين سخن ، بدون فاصله فرمود :          «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهُ»؛ «هركس كه من مولا و رهبر او هستم ، پس على (ع ) مولا و رهبر اوست ». پـيـامـبـر (ص ) بـا ايـن سخن ، اطاعت از على (ع ) و ولايـتـش (يعنى رهبرى و فرمانروائيش ) را بر اُمّت واجب كرد چنانكه اطاعت و فرمانروايى خـودش بر آنان واجب ، بود و در اين مورد از آنان اقرار گرفت و آنان انكار نكردند. و اين جـريـان نـيـز دليـل روشـنـى بـر امـامـت و جـانشينى على (ع ) است و هيچ گونه ابهامى در آن نيست .
حديث مَنْزلَت
دليـل ديـگـر «حـديث مَنْزِلَت » است كه پيامبر (ص ) هنگامى كه بـا سـپـاه اسـلام روانه سرزمين تبوك در سال نهم هجرت  بود به على (ع ) رو كرد و فرمود: «اَنْتَ مِنِّى بِمَنْزَلَةِ هارُونُ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدِى ».
«نـسـبـت مـقـام تـو بـه من ، همانند نسبت مقام هارون به موسى (ع ) است ، با اين فرق كه بعد از من ، پيامبرى نخواهد بود». بـا ايـن بـيـان ، مـقـام وزارت و اخـتـصـاص در دوسـتى و برترى بر همگان و جانشينى آن حـضرت در زمان حيات پيامبر (ص ) و بعد از حياتش را فرض و ثـابـت كـرد، چـنـانـكـه قـرآن بـه همه اين ويژگيها در مورد هارون نسبت به موسى (ع ) گواهى مى دهد، خداوند در اين باره مى فرمايد موسى گفت :
«وَاجـْعـَلْ لِى وَزِيـرا مـِنْ اَهـْلى # هارُونَ اَخِى # اشْدُدْ بِهِ اَزْرِى # وَاَشْرِكْهُ فِى اَمْرِى # كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرا # وَنَذْكُرَكَ كَثِيرا # اِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيِرا ». «خـدايـا! وزيـرى از خـانـدانـم براى من قرار ده ، برادرم هارون را، به وسيله او پشتم را مـحـكـم كن ، او را در كار من شريك گردان تا تو را بسيار تسبيح گوييم و تو را بسيار ياد كنيم ، چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بوده اى ». خـداونـد در پـاسـخ بـه درخواست موسى (ع ) فرمود:«... قَدْ اُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى » ؛ «آنچه را خواسته اى به تو داده شد اى موسى » .مـطـابـق ايـن آيـات ، شـركـت هـارون (ع ) با موسى (ع ) در نبوّت و وزارت براى اجراى رسالت و پشتيبانى محكم هارون از موسى (ع ) ثابت شد. و موسى در مورد خلافت و جانشينى هارون ، به خدا عرض  كرد: «... اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَاَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ».«جانشين من در ميان قوم من باش (و آنان را) اصلاح كن و از روش  مفسدان پيروى منما».
بـه ايـن تـرتـيب ، خلافت هارون از جانب موسى (ع ) مطابق آيات روشن قرآن ، ثابت شد. بـا تـوجـّه به اين جريان ، وقتى كه پيامبر اسلام (ص ) براى امـيـر مؤ منان
على (ع ) همه ويژگيهاى هارون ، نسبت به موسى (ع ) را قـرار داد و عـلى(ع ) را همچون هارون جز در مقام نبوّت  دانست ، معنايش در حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه بـر عـلى (ع ) عـهـده دارى وزارت و پشتيبانى استوار از رسـول خدا (ص) واجب مى گردد و برترى على (ع ) بر ديگران روشن مى شود و پيوند ناگسستنى پيامبر (ص ) با عـلى (ع ) آشـكـار مـى گـردد، سـپس خلافت و جانشينى على (ع ) از پـيـامـبـر (ص ) به ثبوت مى رسد؛ زيرا به استثناى خصوص نـبـوّت نـه غـيـر آن هـمـه مـقـامات هارون نسبت به موسى (ع ) براى على (ع ) نـسـبـت بـه پيامبر اسلام (ص) كه از جمله آن جانشينى هـارون نـسـبـت به موسى باشد، ثابت مى گردد، خلافت در
زمان حيات پيامبر (ص ) طـبـق صريح گفتار پيامبر (ص) ثابت مى شـود و خـلافـت بـعـد از رحـلت آن حضرت نيز از استثناء خصوص نبوّت ، استفاده مى شود (زيرا پيامبر (ص ) )فرمود:«بعد از من پيامبرى نخواهد آمد».
مـفـهـومـش ايـن اسـت كـه عـلى (ع ) غير از مقام نبوّت ، تمام مقامات ديگر، از جمله جانشينى ـ حتى بعد از پيامبر (ص ) ـ را دارد (اين بود چند نمونه از دلايـل روشـن كـه بـيـانـگـر حـقـّانـيـت امـامـت و خـلافـت عـلى (ع ) بـود و امثال اين دلايل بسيار است كه براى رعايت اختصار، از آنها خوددارى شد. نگاهى به فراز و نشيبهاى زندگى على (ع ) بعد از پيامبر (ص ) امـامـت عـلى (ع ) بـعـد از پـيـامـبـر (ص ) سـى سـال طـول كـشيد، در اين سى سال ، 24 سال و چند ماه بر اساس تقيّه و مدارا با آنان كه بـرسـر كـار بـودنـد، بـسـر برد، و از دخالت در احكام و بيان حقايق ، ممنوع بود و پنج سـال و چـنـد مـاه كـه زمـام امـور مـسـلمـيـن را بـه دسـت گـرفـت  اشـتـغـال بـه جـهـاد بـا مـنـافـقـيـن از بـيـعـت شـكنان مانند طلحه و زبير و منحرفين از حقّ مـثـل مـعـاويـه و پيروانش  و خارج شدگان از دين مانند خوارج  داشت و گرفتار آشوب گـمـراهـان بـود، چـنـانـكـه پـيـامـبـر اسـلام (ص) سـيـزده سـال در دوران نـبـوّتش در مكّه  همواره در ترس و زندان و فرار و دورى از اجتماع بود و نـمـى تـوانست با كافران ، پيكار كند و قدرت آن را نداشت كه مسلمين را از آزار و شكنجه آنـان مـحـافـظـت نـمـايـد، سـرانـجـام از مـكـّه بـه سـوى مـديـنـه  هـجـرت كـرده و ده سـال در مدينه به جهاد با مشركان پرداخت و گرفتار كارشكنيهاى منافقين بود تا اينكه از دنيا رحلت كرد و خداوند او را در بهشت برين ساكن نمود.
جريان شهادت على (ع )
حـضـرت عـلى (ع ) قـبـل از سـپـيـده دم شـب جـمـعـه 21 مـاه رمـضـان سـال چـهـلم هـجـرت ، دار دنـيـا را وداع كـرد، و بر اثر ضربتى كه بر فرقش زدند به شـهـادت رسـيـد، ايـن ضربت را«ابن ملجم مرادى » ـ لعنت خدا بر او باد ـ در مسجد كوفه بـر آن حـضـرت وارد سـاخـت ، امـام عـلى (ع ) سـحـر شـب نـوزدهـم مـاه رمـضان سـال چـهـلم هـجرت ، از خانه به سوى مسجد روانه شد، ابن ملجم از آغاز آن شب در كمين آن حـضـرت بـود، آن حـضـرت (طـبـق مـعـمـول ) بـه مـسـجـد آمـد و مثل هميشه خفتگان را براى نماز بيدار مى كرد، ابن ملجم در ميان خفتگان بيدار بود وى خود را بـه خـواب زده و كـارش را پـنـهـان نـمـوده بود كه ناگهان برخاست و به على (ع ) حـمـله كـرد و شـمـشـير زهرآگين خود را بر فرق مقدّس على (ع ) وارد نمود. على (ع ) پس از اين حادثه ، بسترى شد تا اينكه در ثلث آخر شب بيست و يـكـم ، مـظـلومـانـه بـه لقاى حق پيوست و شهد شهادت نوشيد [ولى طبق مدارك متعدد، آن حضرت در محراب عبادت ، هنگام نماز، ضربت خورد]. آن بزرگوار قبلاً از چنين حادثه اى آگاه بود و به مردم خبر مى داد، (چنانكه در اين باره روايـاتـى ذكـر مـى شـود). بـه دسـتـور خـود آن حـضـرت ، كـار غـسـل و كـفـن نـمودن آن حضرت را دو پسرش حسن و حسين (ع ) انجام دادند، سپس جنازه آن حضرت را به سوى سرزمين «غرى» يعنى نجف كوفه بردند و در آنجا به خاك سـپـردنـد و طبق وصيت آن حضرت ، قبرش را پنهان نمودند زيرا آن حضرت مى دانست كه بعد از او، بنى اميّه روى كار مى آيند و بر اثر دشمنى و كينه توزى و خباثتى كه دارند به هرگونه كار زشت حتى نبش  قبر و توهين به جنازه  دست مى زنند، از اين رو قبر آن حضرت در دوران زمامدارى بنى اميّه ، همچنان مخفى بود تا اينكه امام صادق (ع) پـس از روى كار آمدن بنى عباس ، آن را نشان داد وقتى كه از مدينه به سـوى «حـيره » سه منزلى كوفه  براى ديدار منصور دوانيقى ، رهسپار بود، قبر على (ع ) را زيـارت كـرد، به اين ترتيب ، شيعيان ، قبر آن حضرت را شناختند و دريافتند كه آنجا محل زيارت اوست درود بى كران خداوند بر او و بر دودمان پاكش باد او هنگام شهادت 63 سال داشت .
خبرهاى غيبى على (ع ) در مورد قاتلش
در ايـنـجـا بـه چـنـد نـمـونـه از گـفـتـارى كـه عـلى (ع ) در مورد شهادت خود، قـبـل از وقوعش خبر داده و بيانگر آن است كه آن بزرگوار به حوادث آينده آگاهى داشته توجّه كنيد:
1 ـ ابـوالطـفـيـل ، عـامـر بـن واثله مى گويد: اميرمؤ منان على (ع ) مردم را براى بيعت به گرد خود آورد ، عبدالرّحمن بن ملجم مرادى ـ لعنت خدا بر او بـاد ـ بر آن حضرت وارد شد تا بيعت كند، على (ع ) دوبار يا سه بار، او را بـرگـردانـد، او بـاز آمـد و سـرانـجـام بـيعت كرد، آن بزرگوار هنگام بيعت با ابن ملجم ، فـرمـود: چـه چـيـز جـلوگـيرى مى كند بدبخت ترين اين امت را از اينكه راه صحيح برود سـوگـنـد بـه خداوندى كه جانم در دست اوست قطعا تو اين را با اين محاسنم را با خون سرم  رنگين مى كنى ، هنگام گفتن اين جمله ، دستش را بر صورت و سرش نهاد، وقتى كه ابن ملجم برگشت و از آنجا رفت ، على (ع ) خطاب به خودفرمود:
«اُشْدُدْ حَيازِ يمَكَ لِلْمَوْتِ  ــــ  فَاِنَّ الْمَوْتَ لاِقيك
وَلا تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ    ــــــ   اِذا حَلَّ بَوادِيكَ »
«كـمـرت را براى مرگ ، محكم ببند؛ زيرا مرگ با تو ملاقات خواهد كرد و از كشته شدن ، آنگاه كه بر تو وارد شد، بى تابى مكن ».
2 ـ اصبغ بن نُباته  مى گويد: ابن ملجم ، همراه ديگران براى بيعت با على (ع ) به حضور آن حضرت آمد و بيعت كرد و سپس به راه افتاد كه برود، على (ع ) او را طـلبـيـد و بارديگر بيعت محكم و اطمينان بخشى از او گرفت و با تاءكيد بـه او سـفـارش كرد كه مكر و حيله نكند و بيعتش را نشكند، او نيز چنين قولى داد و از آنجا رفت ، چند قدمى برنداشته بود كه براى بار سوّم ، على (ع ) او را طلبيد و باز بيعت محكمى از او گرفت و تاءكيد كرد كه نيرنگ نكند و بيعتش را حفظ نمايد. ابـن مـلجـم  گـفـت : اى امـيرمؤ منان ! سوگند به خدا نديدم كه اينگونه برخورد را با احدى ـ جز من ـ كرده باشى ، على (ع ) در پاسخ او اين شعر را خواند:
«اُرِيدُ حَياتُهُ  وَيُرِيدُ قَتْلِى   ـــــــ   عَذِيرُكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرادٍ »
«مـن زندگى او را مى خواهم ، ولى او كشتن مرا، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور».
سپس فرمود:«اى پسر ملجم ! برو كه سوگند به خدا! نمى بينم تو را كه به آنچه در مورد بيعت خود با من  گفتى ، وفادار بمانى ».
3 ـ مـعلّى بن زياد مى گويد: عبدالرّحمان بن ملجم ، به حضور اميرمؤ منان على (ع ) آمد، از آن حضرت درخواست مركبى كرد كه بر آن سوار شود، عرض كرد: مركبى به من بده تا بر آن سوار گردم . على (ع ) به او نگريست و فرمود:«تو عبدالرّحمان پسر ملجم مرادى هستى ؟»، ابن ملجم گفت : آرى . بار ديگر پرسيد:«تو عبدالرّحمان هستى ؟»، او گفت : آرى . على (ع ) به غزوان (يكى از خدمتكاران ) فرمود: مركب سرخ رنگى را در اختيار ابن ملجم بگذار. «غـزوان »، اسـب سـرخ رنـگـى را آورد و در اختيار ابن ملجم گذارد، او سوار بر آن شد و افـسـارش را گـرفـت و از آنـجـا رفـت ، عـلى (ع ) همان شعر را كه در روايت قبل ذكر شد گفت :
«اُرِيدُ حَياتُهُ وَيُرِيدُ قَتْلِى ــــــ  عَذِيرُكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرادٍ»
«من زندگى او را مى خواهم واو كشتن مرا عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور»
تا اينكه مى گويد: وقتى كه آن ضربت را بر فرق على (ع ) وارد ساخت ، او را كـه از مـسـجـد گريخته بود، دستگير كردند و به حضور على (ع ) آوردند، عـلى (ع ) فرمود:«سوگند به خدا! من آن نيكيهايى كه به تو مى كردم ، مى دانستم كه تو قاتل من هستى ، ولى خواستم در پيشگاه خدا، حجّت را بر تو تمام كنم ».
4 ـ حـسـن بصرى  مى گويد: امير مؤ منان على (ع ) در آن شبى كه صبح آن ضـربـت خـورد، همه شب را بيدار بود و آن شب برخلاف عادتى كه داشت براى اداى نماز شب به مسجد نرفت ، دخترش اُمّ كلثوم پرسيد: چه باعث شده كه امشب به خواب نمى روى ؟ على (ع ) فرمود: اگر امشب را به صبح آورم ، كشته خواهم شد. تـا ايـنـكـه «ابـن نباح »اذان گوى آن حضرت  به مسجد آمد و اذان نماز صبح را گفت ، عـلى (ع ) از خـانه اُمّ كلثوم به سوى مسجد روانه شد، چند قدمى برنداشته بـود كـه بـازگـشـت ، اُمّ كـلثـوم بـه آن حـضـرت عـرض كـرد: دسـتـور بـده تـا جـُعـده در مـسـجد با مردم نماز بخواند، فرمود: آرى دستور دهيد تا جعده بر مردم نـمـاز بـخـواند، سپس فرمود: راه گريزى از مرگ نيست و به سوى مسجد حركت كرد. ابن مـلجم آن شب را تا صبح بيدار مانده بود و در انتظار و كمين على (ع ) بسر مى بـرد، وقـتـى كـه نسيم سحر وزيد، ابن ملجم خوابش برد،
على (ع ) وارد مسجد شد و با پاى خود او را حركت داد و فرمود:«نماز!». ابن ملجم برخاست (و آن حضرت را غافلگير كرد) و ضربت بر او وارد نمود.
5 ـ در حـديـث ديـگـر آمده : اميرمؤ منان على (ع ) آن شب را تا صبح بيدار بود و مكرّر از خانه بيرون مى آمد و به آسمان مى نگريست و مى گفت : «وَاللّهِ ماكَذِبْتُ وَلا كُذِّبْتُ وَاِنَّهَا الَّيْلَةُ الَّتِى وُعِدْتُ بِها».
«سـوگـنـد بـه خـدا! دروغ نـگفته ام و به من دروغ نگفته اند، اين همان شبى است كه وعده كشته شدن در آن ، به من داده شده است ». سـپـس بـه بـستر خود باز مى گشت ، وقتى كه سپيده سحر طلوع كرد، كمربندش را محكم بـسـت و از اطـاق بيرون آمد تا به سوى مسجد حركت كند، در حالى كه اين دو شعر را كه قبلاً ذكر شد مى خواند:
«اُشْدُدْ حَيازِ يمَكَ لِلْمَوْتِ   ـــــــ   فَاِنَّ الْمَوْتَ لاقيِكَ
وَلا تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ         ـــــــــ   اِذا حَلَّ بَوادِيكَ
«كـمـر خـود را براى مرگ محكم ببند، چرا كه به ناچار مرگ با تو ديدار كند و از كشته شدن مهراس و بى تابى مكن ، آن هنگام كه بر تو وارد شود».
وقـتـى كـه بـه صحن خانه (حياط) رسيد، مرغابيها به سوى او آمدند و نعره و فرياد مى زدنـد افـرادى كـه درخـانـه بـودنـد آنـها را از حضرت دور مى كردند،اميرمؤ منان ( ع ) به آنها فرمود:«دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ نوايحٌ؛ آنها را رها كنيد كه نوحه گرانند». پس بيرون رفت و همان شب ضربت شهادت خورد. پيمان توطئه ابن مُلْجم با هم مسلكان خود در ايـنـجـا بـه ذكـر نـمـونـه هـايـى از روايـاتـى كـه بـيـانـگـر انـگـيـزه و چـگـونـگـى قتل امام على
(ع ) است توجّه كنيد:
سيره نويسان مانند ابومخنف و اسماعيل بن راشد و ... مى نويسند: گـروهـى از خـوارج در مـكـّه اجـتـماع كردند و با هم به گفتگو پرداختند و از زمامداران ياد كـردنـد و رفتار آنها را زشت شمردند و از نهروانيان (كه در جنگ با على ( ع ) به هلاكت رسيده بودند) ياد كردند و اظهار ناراحتى و تاءثّر نمودند تا اينكه بعضى از آنان گفتند: خوب است ما جان خود را به خدا بفروشيم و نزد اين زمامداران گمراه برويم و در كـمـيـن آنـان قـرار گـيـريم و آنان را بكشيم و مردم شهرها را از دست آنان آسوده كنيم و انتقام خون برادران شهيدمان را كه در نهروان كشته شده اند بگيريم !!! هـمـه آنـان ايـن پيشنهاد را پذيرفتند و هم پيمان شدند كه پس از مراسم حجّ، طرح خود را دنبال كنند. در ايـن اجتماع ، عبدالرّحمن بن ملجم  گفت : من شما را از دست على آسوده مى كنم و عهده دار كشتن او مى شوم . «برك بن عبداللّه تميمى »: پيشنهاد كرد كه كشتن معاويه با من و «عمرو بن بكر تميمى » گفت : من شما را از شرّ عمروعاص ، آسوده مى سازم و عهده دار كشتن او مى شوم . ايـن سـه نـفـر بـا هـم پيمان محكم بستند و بر اجراى آن ، اصرار ورزيدند و در مورد وقت اجراى اين توطئه ، هر سه توافق كردند كه شب نوزدهم ماه رمضان ، به آن اقدام نمايند و سپس از همديگر جدا شدند و در انتظار اجراى توطئه خود بودند. ابن ملجم ـ لعنت خدا بر او ـ كـه از قـبـيـله «كِنده » بود با رعايت مخفى كارى ، از مكّه به سوى كوفه رهسپار شد و با ياران خود در كوفه ملاقات كرد، ولى براى اينكه توطئه اش فاش  نشود، آن را به هيچ كس نگفت . ملاقات ابن ملجم با قُطّام و مهريّه قُطّام ابن ملجم در كوفه روزى به ديدار يكى از هم مسلكان خود كه از قبيله «تيم رباب » بود رفـت ، تصادفا «قُطّام »زن زيبا چهره  در آنجا بود، قطّام دختر اخضر تيمى بود كه پدر و بـرادرش در جنگ نهروان به دست اميرمؤ منان على (ع ) كشته شده بودند و او از زيـبـاتـريـن بانوان آن زمان بود، وقتى كه ابن ملجم او را ديد، عاشق و شيفته او شد و عشق او در دلش جاى گرفت ، به طورى كه در همان مجلس از او خواستگارى كرد.  قطام گفت :  «چه چيز را مهريّه من قرار مى دهى ؟». ابن ملجم گفت :«هرچه را بخواهى آماده ام آن را بپردازم ». قـُطـّام گـفـت :«مـهـريّه من عبارت است از سه هزار درهم و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابى طالب ». ابن ملجم گفت : آنچه گفتى مى پذيرم ، ولى كشتن على را چگونه انجام دهم ؟ قـطـام گـفـت : با به كار بردن حيله و غافلگيرى ، اين كار را انجام بده ، اگر به هدف رسـيـدى دلم را شـفا داده و شاد مى كنى و زندگى خوشى با من خواهى داشت و اگر در اين راه كـشـتـه شدى ،«فَما عِنْدَاللّهِ خَيْرٌ لَكَ مِنْ الدُّنْيا وَما فِيها؛ آن پاداشى كه در نزد خدا دارى براى تو بهتر از دنيا و آنچه در دنياست ». ابـن مـلجـم گـفـت :«سـوگـنـد به خدا! من از اين شهر گريخته بودم ، اكنون به اين شهر نيامده ام مگر براى اجراى آنچه از من خواستى كه كشتن على باشد، اين خواسته ات را نيز انجام مىدهم ». قطام گفت : من نيز تو رادر اين كار مساعدت و يارى مى كنم . بـه دنـبـال ايـن جريان ، قُطّام براى «وردان بن مجالد» كه از قبيله «تيم رباب » بود، پيام فرستاد و او رااز جريان آگاه كرد و از او خواست كه ابن ملجم را يارى نمايد. وردان نيز اين پيشنهاد را پذيرفت . از سوى ديگر، ابن ملجم نزد يكى از خوارج از قبيله اشجع كه نام او «شبيب بن بجره » بود رفت و جريان را به او گفت و از او كمك خواست ، شبيب پيشنهاد ابن ملجم را پذيرفت و سـرانـجـام ابـن مـلجـم هـمـراه وردان و شـبـيـب ، بـه مـسـجد اعظم كوفه رفتند تا جريان را دنـبـال كنند. قُطّام در مسجد معتكف شده بود و براى گذراندن اعتكاف خود ، خـيـمـه اى در مسجد براى خود برپا كرده بود، به قُطّام گفتند:«ما راءى خود را بر كشتن ايـن مـرد (عـلى ) هماهنگ كرده ايم »، قطام چند تكّه پارچه حرير طلبيد و سينه هاى آنان را با آن پارچه ها محكم بست و آنان شمشيرها را به كمر بسته ، به راه افتادند و كنار درى آمـدنـد كـه عـلى (ع ) از آن در براى نماز وارد مسجد مى شد و در آنجا نشستند، قـبـلاً ايـنـان ، اشـعـث ابن قيس را نيز از توطئه خود آگاه كرده بودند، او هم كه از سران خوارج بود قول يارى به آنان را داده بود و آن شب به آنان پيوست تا آنان را در اجراى تـوطـئه قـتـل ، كـمـك كـنـد  بـنـابـرايـن شـب نـوزدهـم مـاه رمـضـان سـال چـهـل هـجـرى ، چـهـار نـفـر مرد (ابن ملجم ، وردان ، شبيب و اشعث  و يك زن يعنى قطام همديگر را براى اجراى توطئه قتل على (ع ) مساعدت مى كردند. وقـتـى كـه ثـلث آخـر شـب فـرا رسـيـد امـام عـلى (ع ) به سوى مسجد آمد طبق مـعـمـول  صدا زد: نماز! نماز! در همين وقت ابن ملجم ـ لعنت خدا بر او ـ با همراهانش به آن حضرت حمله كردند، در اين حمله غافلگيرانه ، ابن ملجم شمشير زهرآلودش را بر فرق آن حضرت زد. از سوى ديگر شبيب ـ لعنت خدا بر او ـ شمشيرش را به طرف امام وارد آورد كه خطا رفت و به طاق مسجد خورد، تروريستها گريختند، اميرمؤ منان على (ع ) فرمود:«مراقب باشيد اين مرد (ابن ملجم )از چنگ شما فرارنكند». دستگيرى و قتل شبيب همدست ابن ملجم پـس از ضـربـت خـوردن حـضـرت عـلى (ع ) جمعى از مسلمين در صدد دستگيرى ضاربين برآمدند، در مورد «شبيب بن بجره » مردى او را دستگير كرد و به زمين افكند و روى
سـيـنـه اش نـشست و شمشيرش  را گرفت تا با آن ، او را بكشد، ديد مردم سراسيمه بـه سـوى او مى آيند، آن مرد از ترس اينكه مبادا در آن شلوغى  او را عوضى بگيرند و هـرچـه فـريـاد بزند قاتل من نيستم  صدايش را نشنوند، از سينه شبيب برخاست و او را رهـا كـرد و شـمـشـيرش را به كنارى انداخت . شبيب از فرصت استفاده كرده ، برخاست و از ميان ازدحام جمعيت گريخت و به خانه اش رفت ، پسر عموى او به خانه او رفت ، ديد شبيب پـارچـه حـريـرى از سينه اش باز مى كند، از او پرسيد اين چيست ؟ شايد تو امير مؤ منان على ( ع ) را كشتى ؟ شـبـيـب خـواسـت بگويد نه آن قدر در حال تشويش و اضطراب بود كه  حمله كرد و او را كشت .
دستگيرى ابن ملجم و هلاكت او ، ابـن مـلجـم در حـال فـرار بـود، مردى از قبيله هَمْدان ، به او رسيد قطيفه اى را كه در دست داشت به روى او انداخت و او را به زمين افكند و شمشيرش را از دستش گرفت و سپس او را نـزد امـيـرمـؤ منان على (ع ) آورد. ولى سوّمين همدست ضاربين (وردان بن مجالد) فرار كرد و در ازدحام جمعيت ناپديد شد. امـيـرمـؤ مـنـان عـلى (ع ) وقـتـى كـه به ابن ملجم نگاه كرد فرمود:«يك تن در بـرابـر يـك تـن ، اگـر مـن از دنـيـا رفـتم ، او را همانگونه كه مرا كشته بكشيد و اگر زنده ماندم ، خودم راءيم را درباره او اجرا مى كنم ». ابـن مـلجم ـ لعنت خدا بر او ـ گفت : من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و با هزار درهم زهر، آن را زهرآگين نموده ام ، اگر به من خيانت كند، خدا آن را دور سازد. او را از حـضـور اميرمؤ منان على (ع ) بيرون بردند. مردم از شدّت خشم گوشت بدن او را با دندانشان مى گزيدند و به او مى گفتند:
«اى دشـمن خدا! اين چه كارى بود كه انجام دادى ؟ امّت محمّد (ص ) را درهـم شـكـسـتى و بهترين انسانها را كشتى »، ولى ابن ملجم ساكت بود و سخنى نمى گفت ، او را زندانى كردند. سپس مردم به حضور اميرمؤ منان على (ع ) آمدند و عرض  كردند:«اى اميرمؤ منان ! دربـاره ايـن دشـمـن خـدا دسـتـورى به ما بده ، او امت را به نابودى كشاند و دين را تباه ساخت ». حـضـرت عـلى (ع ) به مردم فرمود:«اگر زنده ماندم ، خودم مى دانم كه با او چـگـونـه رفـتـار كـنـم و اگـر از دنـيـا رفـتـم بـا او هـمـانـنـد قاتل پيامبر رفتار كنيد، او را بكشيد و جسدش را باآتش بسوزانيد». هـنـگـامـى كـه حـضرت على (ع ) به شهادت رسيد و فرزندان و بستگانش ، از
خـاكـسپارى بدن مطهّر آن حضرت فارغ شدند، امام حسن (ع ) نشست و دستور داد تا ابن مجلم را به نزدش بياورند، ابن ملجم را نزد امام حسن (ع ) آوردند وقتى در بـرابر آن حضرت ايستاد، امام حسن به او فرمود:«اى دشمن خدا! اميرمؤ منان را كشتى و در دين مرتكب فساد بزرگ شدى »، سپس دستور داد گردنش  را زدند. اُمّ هـيـثـم ؛ دخـتـر اسـود نـخـعـى درخـواسـت كـرد كـه جـسد ابن ملجم را به او بسپارند تا او سـوزاندنش را به عهده بگيرد، امام حسن (ع ) جسد ابن ملجم را به او سپرد و او آن جسد پليد را در آتش  سوزاند. شـاعـر ، دربـاره مـهـريـّه قـُطـّام و قتل اميرمؤ منان على (ع ) چنين مى گويد:
«فَلَمْ اَرَ مَهْرا ساقَهُ ذُوسَماحَةٍ   ـــــــ   كَمَهْرِ قُطامٍ مِنْ غَنِي وَمُعْدَمٍ
ثَلاثَةُ آلافٍ وَعَبْدٍ وَقِينَةٍ             ــــــــــ  وَضَرْبِ عَلىّ بِالْحِسامِ الْمُصَمَّمِ
وَلا مَهْرَ اَعْلى مِنْ عَلِي وَاِنْ غَلا  ــــــــ   وَلا فَتْكَ اِلاّ دُونَ فَتْكِ ابْنِ مُلْجمٍ
يـعـنـى :«تـا كـنـون سـخـاوتـمند و بخشنده ثروتمند و تهيدست را نديده ام كه مهريّه اى هـمـچـون مـهـريـّه قـطـام را بـدهـد، كـه عـبـارت اسـت از سـه هـزار درهـم پـول و غـلام و كـنيز و ضربت به على (ع ) با شمشيرهاى بُرّان و هيچ مهريه اى ـ هرچند گران باشد ـ گرانتر از وجود على (ع ) نيست . و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نمى باشد». نتيجه كار دو هم پيمان ابن ملجم (قـبـلاً گـفـتـيـم در مـكـه دو نـفـر ديگر، با ابن ملجم هم پيمان شده بودند تا يكى از آنان معاويه را ترور كند و ديگرى عمروعاص را، اينك به نتيجه كار آنان توجه كنيد): يـكـى از آنـان بـرك بن عبداللّه به شام رفت و در سحرگاه روز نوزدهم ماه رمضان ، در مـسجد به معاويه حمله كرد، معاويه در ركوع نماز بود، شمشير بر رانش خورد و پس از مداوا جان به سلامت برد، ضارب را دستگير كردند و همان وقت كشتند. ديـگـرى ،عـمـرو بـن بـكـر، بـراى كشتن عمروعاص روانه مصر شد و سحر شب نوزدهم ماه رمـضـان بـه مـسـجـد رفـت و در كـمـيـن عمروعاص قرار گرفت ، آن شب عمروعاص بر اثر بـيـمـارى بـه مسجد نيامد، مردى به نام «خارجة بن ابى حبيب عامرى » را براى نماز به مسجد فرستاد. عمرو بن بكر به خيال اينكه او عمروعاص است ، به او حمله كرد و بر او ضربت زد كه بسترى شد و روز بعد فوت كرد. ضارب را نزد عمروعاص  آوردند و او را به دستور عمروعاص اعدام كردند.
قبر شريف على (ع ) و خاكسپارى آن حضرت
روايـاتـى كـه بـيـانـگـر مـحل قبر و چگونگى خاكسپارى جسد پاك اميرمؤ منان على ( ع) است ، از اين قرار مى باشد
1 ـ حيان بن على غنوى  مى گويد: يكى از غلامان على (ع ) براى من تعريف كـرد: هـنـگـامى كه على (ع ) در بستر شهادت قرار گرفت ، به امام حسن و امام حسين (ع ) فرمود وقتى كه من از دنيا رفتم ، مرا بر تابوتى بگذاريد و از خـانـه بـيـرون بـبـريد، دنبال تابوت را بگيريد، جلو تابوت را ديگران (فرشتگان ) برمى دارند، سپس  جنازه مرا به سرزمين «غريين » (نجف ) ببريد، به زودى در آنجا سنگ سـفـيـد و درخـشـانى مى يابيد، همانجا را بكَنيد در آنجا لوحى مى بينيد مرا در همانجا دفن كنيد. غلام مى گويد: پس از شهادت آن حضرت مطابق وصيّت  جنازه او را برداشتيم و از خانه بيرون برديم ، دنبال جنازه را گرفتيم ولى جلو جنازه ، خود برداشته شده بود، صداى آهـسـتـه و كـشـيـده اى مى شنيديم تا اينكه به سرزمين غريين رسيديم ، در آنجا سنگ سفيد درخشنده اى ديديم ، آنجا را كنديم ، ناگهان لوحى ديديم كه در آن نوشته بود: «اينجا مكانى است كه نوح (ع ) آن را براى على بن ابيطالب (ع ) ذخـيره كرده است ». جسد آن حضرت را در آنجا به خاك سپرديم و به كوفه بازگشتيم و مـا از ايـن تـجـليـل و احـتـرام خـدا بـه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) خـوشـحـال و شـادمان بوديم ، با جمعى از
شيعيان ديدار كرديم كه به نماز بر جنازه آن حـضـرت ، نـرسـيـده بودند، جريان خاكسپارى و كرامت و احترام خدا را براى آنان بازگو كـرديـم . آنـان به ما گفتند:«ما نيز مى خواهيم ، آنچه را شم ديديد، بنگريم » به آنان گـفـتـيـم : طـبـق وصـيـت على (ع ) قبر او پنهان شده است ، آنان توجّه نكردند و رفتند و سپس بازگشتند و گفتند:«ما آن مكان را كنديم ولى چيزى نديديم ».
2 ـ جـابـر بـن يـزيد جعفى  مى گويد: از امام باقر (ع ) پرسيدم :«جنازه اميرمؤ منان على (ع ) در كجا دفن شد؟» .فـرمـود:«پـيـش از طـلوع خـورشـيد در جانب غريين به خاك سپرده شد و حسن و حسين و محمّد(حنفيّه ) فرزندان على (ع ) و عبداللّه بن جعفر ،برادرزاده على (ع ) وارد قبر شدند و جنازه را در ميان قبر گذاردند».
3 ـ ابـى عـُمـَيـر بـه سـنـد خـود نـقـل مـى كـنـد: شـخـصـى از امـام حسين (ع ) پرسيد:«جنازه اميرمؤ منان (ع ) را در كجا به خاك سپرديد؟». فـرمود:«شبانه جنازه را برداشتيم و از جانب مسجد اشعث آن را برديم تا به پشت كوفه كنار غريين برده و در آنجا به خاك سپرديم ».
4 ـ عـبـداللّه بن حازم  مى گويد: روزى با هارون الرّشيد (پنجمين خليفه بنى عباس ) از كـوفـه بـراى شـكار، خارج شديم ، به جانب غريين و ثَوِيَّه رسيديم ، در آنجا چند آهو ديديم ، بازها و سگهاى شكارى را به سوى آنها روانه كرديم ، آنها ساعتى براى صيد كردن  جست و خيز كردند و نتوانستند آنها را شكار كنند ديديم آهوها به تپه اى در آنجا، پـناه برده اند و بر بالاى آن ايستاده اند، ولى بازها و سگها كه مى خواستند از آن تپه بـالا رونـد سـقـوط كـردند و بازگشتند، وقتى كه هارون اين منظره را ديد، تعجّب كرد و حيرت زده شد،سپس آهوها از آن تـپّه به زير آمدند، بازها و سگها به سوى آنها شتافتند، آنـهـا بـه آن تـپـه رو آوردنـد و سـگـهـا و بـازهـا نيز پس از دست و پا زدن ، خسته شده و بازگشتند و اين موضوع سه بار تكرار شد. هـارون گفت : برويد شخصى را پيدا كنيد و به اينجا بياوريد در اينجا رازى نهفته است شايد با پرس و جو به اين راز پى ببريم. مـا رفتيم و پيرمردى از بنى اسد را يافتيم و او را نزد هارون آورديم ، هارون به او گفت :«به ما خبر بده كه در اين تپّه و بلندى ، چه چيزى وجود دارد؟». پيرمرد گفت :«اگر به من امان بدهيد، به آن خبر مى دهم ». هـارون گـفـت : عـهـد و پـيـمـان بـا خـدا كـردم كـه بـه تـو آسـيـب نـرسـانـم وتـو را از محل سكونتت ، بيرون نكنم. پـيرمرد گفت :«پدرم از پداران خود نقل كرده كه قبر علىّ بن ابى طالب (ع ) در ايـنجاست ، خداوند اينجا را حرم امن قرار داده كه هركس به آن پناهنده شود، در امن و امان خواهد بود». هارون از مركب خود پياده شد و آب خواست و با آن وضو گرفت و در كنار آن بلندى ، نماز خواند و خود را به آن خاك ماليد و گريه كرد و سپس  بازگشتيم ـ


مختصر زندگينامه امام دوّم حضرت حسن مجتبى (ع )


ويژگيهاى زندگى امام حسن (ع )
بـعـد از امـيـرمـؤ مـنان على (ع ) مقام امامت به فرزندش امام حسن (ع ) رسـيـد. مادر امام حسن (ع ) حضرت فاطمه سرور بانوان دو جهان ، دختر پيامبر اسـلام، سـيـّد رسـولان ، حـضـرت مـحـمـد (ص ) است ، كُنيه او «ابومحمّد» مى باشد. او در شـب نـيـمـه مـاه رمـضـان سال سوّم هجرى در مدينه چشم به اين جهان گشود، مادرش حضرت فاطمه (سلام اللّه عَلَيها )روز هفتم تولدش اورا در پارچه حرير بهشتى ـ كه جبرئيل آن را براى پيامبر (ص ) آورده بود ـ پيچيد و نزد پيامبر (ص)  آورد، پيامبر (ص ) او را «حسن » ناميد و گوسفندى براى او قربانى كرد، اين مطلب را جمعى ، از امام صادق (ع ) نقل كرده اند. امـام حـسـن ( ع )ازنـظـراخـلاق وروش وسـيـادت ،شـبـيـه تـريـن مـردم بـه رسـول خـدا( ص ) بود،  اين موضوع را جماعتى از انس بن مالك نقل كرده اند كه او گفت : «لَمْ يـَكـُنْ اَحـَدٌ اَشْبَهُ بِرَسُولِ اللّهِ (ص ) مِنَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي ». «هـيـچ كـس نـبـود كـه مـانـنـد حـسـن (ع ) بـه رسول خدا (ص)  شباهت داشته باشد». روايت شده : حضرت فاطمه (سلام اللّه عَلَيها )حسن و حسين (ع) را به حضور رسـول خـدا (ص )  آورد آن هـنـگـام كـه رسول خدا (ص)  در بستر بيمارى و رحلت بود، عرض كرد: «اى رسـول خـدا! اين دو نفر، فرزندان تو  هستند، پس چيزى را از طريق ارث به آنان برسان ». پيامبر (ص ) فرمود: «اَمَّاالْحَسنُ فَاِنَّ لَهُ هَيْبَتِى وَسَوْدَدِى وَاَمَّا الْحُسَيْنُ فَاِنَّ لَهُ جُودى وَشُجاعَتِى».
«امـا حـسـن (ع ) پـس بـراى اوسـت وقـار و شكوه و بزرگوارى من ، و اما حسين (ع ) پس ازاوست سخاوت و شجاعت من ». وصيت امام على (ع ) به امام حسن (ع ) امـام حـسـن (ع ) وصـىّ پـدرش امـيـرمـؤ منان بر خاندان و فرزندان و اصحاب پـدرش بـود و عـلى (ع ) بـه او وصيّت كرد كه در آنچه وقف كرده و صدقه قرارداده نظارت كند و  براى اين موضوع ، عهدنامه اى  نوشت كه مشهور است . و وصـيت او به امام حسن (ع ) بيانگر نشانه ها و اركان دين و چشمه هاى حكمت و  بـرنـامـه هـاى اخـلاقـى اسـت و بـيـشـتـر دانـشـمـنـدان بـزرگ ، ايـن وصـيـّت را نـقـل كـرده انـد و بـسـيـارى از فـقـها و انديشمندان در جهت دين و دنياى خود از دستورهاى آن وصيّت ، بهره مند شده اند.
سخنرانى امام حسن (ع ) بعد از شهادت پدر

هـنـگـامـى كه اميرمؤ منان على (ع ) از دنيا رفت ، امام حسن (ع ) براى مردم خطبه خواند و حق خود يعنى حقوق رهبرى  را براى مردم بيان كرد، ياران پدرش با آن حضرت بيعت كردند، بر اين اساس كه هركه با او مى جنگد، بجنگند و با هر كه با او در صلح هست ، در صلح باشند. «ابواسحاق سبيعى »و ديگران نقل كرده اند: در صبح آن شبى كه اميرمؤ منان على (ع)  از دنيا رفت ، امام حسن (ع ) براى اصحاب سخنرانى كرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر پيامبر (ص ) فرمود: «شـب گذشته مردى از ميان شما رفت كه پيشينيان در كردار نيك ، از او پيشى نگرفتند و آيـنـدگـان در رفـتـار، بـه او نـخـواهـنـد رسـيـد، او هـمـواره هـمـراه رسـول خـدا (ص)  بـا دشـمـنـان جنگيد وبا نثار جانش از حريم پـيـامـبـر (ص) دفـاع نـمـود، رسول خدا (ص) هنگام روانه كردن او به سوى جبهه ها، پرچمش را بـه او مـى داد، جـبـرئيل در جانب راست او و ميكائيل در جانب چپ او، آن حضرت را درميان مى گرفتندوازجبهه برنمى گشت تاخداوند،فتح و پيروزى را به دست او ايجادكند.در هـمـان شـبـى كـه عيسى بن مريم (ع ) به سوى آسمان عروج كرد و حضرت يـوشـع  بـن نـون وصـىّ مـوسـى (ع ) وفـات يـافـت ، از دنـيـا رفـت و از مـال دنـيـا جـز هـفـتـصـد درهـم بـاقـى نگذارد، اين هفتصد درهم از جيره اى بود كه از حق بيت المـال خود زياد  آمده و مى خواست با آن خادمى براى خانواده اش خريدارى كند، در اين هنگام گـريـه گـلوى امـام  حـسـن(ع) را گرفت و گريه كرد و همه حاضران با او گريه كردند». سپس فرمود: «مـن پـسـربـشـيـر [مژده دهنده ، يعنى رسول خدا (ص) ] هستم ، من  پـسـر نـذير [هشدار دهنده ،يعنى رسول خدا (ص ) ]هستم ، من پسر كسى هستم كه به اذن خدا مردم را به سوى خدا دعوت مى كرد، من پسر چراغ تابناك هدايت  هستم ، من از خاندانى هستم كه خداوند، پليدى و ناپاكى را از آنان دور ساخت و آنان را به طور كامل پاكيزه نمود. من ازخاندانى هستم كه خداونددوستى به آنان را در قرآنش واجب كرده و فرموده است : «...قـلْ لا اَسـْئَلُكـُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْلَهُ فِيها حُسْناً ...».
«اى پـيامبر! بگو من پاداشى براى رسالت نمى خواهم ، مگر دوستى در حق خويشاوندان و هركه نيكى كند، بر نيكى او بيفزاييم». مـنـظور از «حسنه » نيكى  در اين آيه ، دوستى ما خاندان است و سپس  سخنرانى را به پایان رساند و نشست .
بيعت مردم با امام حسن (ع )
پس از خطبه امام حسن (ع) عبداللّه بن عبّاس پيش روى آن حضرت ايستاد و خطاب به مردم گفت :«اى مردم ! اين اشاره به امام  پسر پيامبر شما و وصىّ امام شماست ، با او بيعت كنيد». مـردم بـه ايـن دعـوت ، پاسخ مثبت دادند و گفتند:«به راستى او امام حسن  چقدر در نزد ما مـحـبـوب اسـت و چـقـدر حـقّ او بـر مـا واجب مى باشد و با آن حضرت به عنوان خلافت بيعت كردند». و اين جريان در روز جمعه 21 ماه رمضان سال چـهـل هـجـرت در كوفه  واقع شد. آنگاه امام حسن (ع ) به تعيين استانداران و كـارگـزاران پـرداخـت و فرماندهان را نصب نمود و عبداللّه بن عبّاس را براى استاندارى بصره  به بصره فرستاد و شؤ ون كشور اسلامى را تنظيم  نموده و زير نظر گرفت . اعدام دوجاسوس معاويه و نامه امام حسن (ع ) به او هنگامى كه خبر شهادت اميرمؤ منان على (ع ) به معاويه كه در شام بود رسيد و همچنين به او  خبر رسيد كه مردم با پسر على ، امام حسن (ع ) بيعت كرده اند، دو مـرد را بـه عـنوان جاسوس به طور مخفى براى گزارش اطلاعات به كوفه و بصره فرستاد، مردى از طايفه «حِمْيَر» را به كوفه فرستاد و مردى از دودمان «بنى قين » را بـه بـصـره روانـه كرد تا آنچه يافتند براى معاويه بنويسند و جريان خلافت امام حسن (ع ) را تباه سازند. امـام حـسن (ع ) از نيرنگ معاويه و جاسوسهاى او اطّلاع يافت ، دستور داد آن مرد حـمـيرى را كه  نزد حجامت كننده اى (خون گيرى ) پنهان شده بود، بيرون آوردند و گردن زدنـد و  نـامـه اى بـه بـصـره نـوشت و كارگزاران آن حضرت در بصره  جاسوس بنى قينى را كه در نزد طايفه بنى سليم پنهان شده بود، بيرون آوردند و گردن زدند. سپس امام حسن (ع ) براى معاويه نامه نوشت و آن نامه اينگونه بود:«بعد از حمد و ثناى الهى ، تو مردانى را به عنوان حيله گرى و غافلگيرى مى فرستى و جاسوسانى را گسيل مى دارى ، گويى جنگ را دوست مى دارى و من آن را نزديك مى بينم ، در انـتـظـار آن بـاش ـ اِنْ شـاءَ اللّهِ تـَعالى ـ و به من گزارش رسيده كه تو خشنودى مى كنى به موضوعى [يعنى به درگذشت على (ع ) ] كه هيچ خردمندى ، براى آن خـشـنـودى و شـمـاتـت  نمى كند، بى شك كار تو همانند كسى است كه پيشينيان درباره اش گفته اند:

«فَقُلْ لِلَّذِى يَبْغِى خِلافَ الَّذِى مَضى   ــــ   تَجَهَّزْ لاُِخْرى مِثلِها فَكَاَنْ قَدِ

فَاِنّا وَمَنْ قَدْماتَ مِنّا لَكَالَّذِى               ــــ    يَرُوحُ فَيَمْسِى لِلْمَبِيتِ لِيَغْتَدِى »
بـه آن كـسـى كـه خـلاف رونـد ديـگـران كـه در گذشته اند را مى جويد، بگو آماده باش براى رفتن «همانند ديگران كه گويى سراغ تو نيز آمده است ،همانگونه كه مرگ دامنگير ديگران شد دامنگير تو نيز مى شود، زيرا ما و آن شخصى كه از ما مرده است ، همانند كسى هستيم كه شب به جايى برود و در آنجا تا صبح بماند و سپس از آنجا كوچ نمايد».
جريان دردناك شهادت امام حسن (ع )
از جـمـله روايـاتـى كـه پـيـرامـون عـلّت شـهـادت امـام حـسـن (ع ) نـقـل شـده از  مـغـيـره اسـت كـه گـفـت :«وقـتـى كـه ده سـال از خـلافـت معاويه گذشت و تصميم گرفت تا براى  جانشينى پسرش يزيد از مردم بـيـعـت بـگـيرد، براى جُعْدَه دختر اشعث بن قيس سردسته  منافقان پيام فرستاد «كه اگـر حـسـن (ع ) را مسموم كنى ، من تو را به همسرى پسرم يزيد درمى آورم وصدهزار درهم نيز براى او فرستاد». جُعْده ، امام حسن (ع ) را مسموم كرد. معاويه آن مبلغ پول رابه  او بخشيد، ولى او را همسر يزيد نكرد، بعدا مردى از خاندان طلحه با او ازدواج كـرد و او دارای فـرزنـدانـى از جـعـده شـد، وقـتـى كه بين آن فرزندان و ساير  قـبـايـل قـريـش درگـيـرى لفـظـى مـى شد ، فـرزنـدان جـعـده را سرزنش مى كردند و می گفتند : « یا بَنى مُسِمَّةِ اْلاَزْواجِ ! اى پسران زنى كه خوراننده زهر به به شوهرانش بود ! » ـ
 

وصيت امام حسن (ع )
عـبـداللّه بـن ابـراهـيـم مـخـارقـى  نـقـل مـى كـنـد: وقتى كه امام حسن (ع ) در حـال احـتـضـار بـود، امـام حـسـيـن (ع ) را طـلبـيـد و بـه حـسين (ع )   فرمود: «برادرم ! هنگام فراق است ، من به خداى خود مى پيوندم ، مرا با زهر مسموم نموده اند و جگرم در طشت افتاده است ، من آن كس را كه به من زهر داد، به خوبى مى شناسم و مى دانم كه اين زهر توسّط چه كسى فرستاده شد، در پيشگاه خداوند، خودم با او محاكمه مى كـنـم ، تـو
را بـه حـقـّى كـه بـر گردنت دارم سوگند مى دهم كه مبادا در اين باره سخنى بـگـويـى ، در انـتـظار آنچه خداوند برايم پديد مى آورد، باش ، وقتى كه از دينا رفتم چـشـمـم را بـپـوشـان و مـرا غـسـل بـده و كـفـن كـن و بـر تـابـوتـم بـگذار و كنار قبر جدّم رسـول خـدا (ص ) ببر، تا با او تجديد ديدار كنم، سپس مرا كـنـار قـبـر جدّه ام فاطمه (بنت اسد) ببر و در همانجا به خاك بسپار، اى پسر مادرم !  به زودى بـدانـى كـه مـردم گـمـان مـى كـنـنـد تـو مـى خـواهـى جـنـازه ام را در كـنـار قـبـر رسـول خـدا (ص ) دفن كنى ، مى كوشند تا جلوگيرى كنند، تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا به خاطر من به اندازه شيشه حجامتى ، خون ريخته شود». سـپس درباره خانواده و فرزندان و آنچه از او باقى مانده سفارش كرد و امام حسين ( ع) را بر آنان وصى قرار داد و همچنين او را بر آنچه پدرش امير مؤمنان على(عليه السـلام )وصـيـّت كـرده بـود، وصـى خـود كـرد و شـايستگى امام حسين    (ع )  را بـراى خـلافـت بـيان نمود و شيعيانش را به جانشينى آن حضرت راهنمايى كرد و به آنان فرمود:  «بعد از من حسين (ع) نشانه اسلام و يادگار پيامبر (ص ) است».
جلوگيرى مروانيان از دفن جنازه
پس از آنكه امام حسن (ع ) چشم از جهان فروبست ، امام حسين (ع ) طبق وصـيـّت ، بـدن او را غـسـل داد و كفن كرد و آن را بر تابوتى گذارد و براى تازه كردن ديـدار بـه سـوى قـبـر رسـول خـدا (ص ) حـمـل نمود. مروان كه آن هنگام از  طرف معاويه فرماندار مدينه بود با با اطرافيانش (بنى اُمـيـّه ) تـصـوّر كـردنـد كـه امـام حـسين (ع) مى خواهد جسد برادرش را كنار قبر رسـول خـدا دفن  نمايد، لذا با دارودسته خود اجتماع كردند و لباس  جنگ پوشيدند تا از آن جلوگيرى نمايند. وقـتـى كـه امـام حـسـيـن (ع ) جـنـازه بـرادر را بـه جـانـب قـبـر رسـول خـدا (ص) آورد تا تجديد عهد نمايد، مروانيان از هرسو بـه گـرد هـم آمـدند، عايشه نيز سوار بر استر شده و به آنان پيوست و فرياد مى زد:«ما لِى وَلَكُمْ تُرِيدُونَ اَنْ تَدْخُلُوا بَيْتِى مَنْ لا اُحِبُّ».«مـا را بـه شـمـا چـكـار؟ آيا مى خواهيد شخصى را به خانه من وارد كنيد كه من او را دوست ندارم». و مروان مى گفت : چه بسا

جنگى كه بهتر از شادى و آسايش است ، آيا عثمان در دورترين نقطه مدينه دفن گردد ولى حسن پيش قبر رسول خدا (ص ) دفن شود؟! هرگز اين كار نخواهد شد تا من شمشير به دست دارم و قدرت در دست من است.
نزديك بود فتنه و درگيرى شديدى بين بنى اُميّه و بنى هاشم روى دهد عبداللّه بن عبّاس بـا شـتـاب نـزد مـروان رفت و به او چنين گفت :«اى مروان ! از هرجا كه آمده اى به همانجا بـرگـرد، مـا قـصـد نـداريـم كـه حـسـن   (ع ) را در كـنـار قـبـر رسول خدا (ص) به خاك بسپاريم بلكه قصد ما اين است كه با زيـارت قـبـر رسـول خـدا (ص) ديدارمان را با آن حضرت تازه كـنـيم ، سپس جنازه را به كنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد (ع) مى بريم و طـبـق وصيت آن حضرت و همانجا به خاك مى سپاريم و  اگر امام حسن (ع ) وصيت مى كرد كه جنازه اش در كنار قبر رسول خدا (ص)دفن شود به خـوبـى مى دانستى كه تو عاجزتر از آن هستى كه ما را از اين كار منع كنى ، ولى خود آن  حـضرت داناتر به خدا و رسول خدا (ص ) و  نگهدارى حرمت قبر رسـول خـدا (ص ) اسـت ، از ايـنكه توهين وويران گرددچنانكه ديگرى اين كارراكردوبدون اذن او، داخل خانه اش شد».
سپس ابن عباس به عايشه رو كرد و گفت : «واسـَوْاءَتـاهُ! يـَوْمـاً عـَلى بـَغـْلٍ وَيـَوْمـاً عـَلى جـَمـَلٍ تـُرِيـِديـِنَ اَنْ تـَطـْفـِئِى نـُورَاللّهـِ وَتُقاتِليِنَ اَوْلِياءَاللّهِ، اِرْجِعِى ...». «ايـن چـه رسوايى و بى شرمى است ؟ روزى سوار بر استر و روزى سوار بر شتر مى شـوى و مـى خـواهـى نـور خـدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى ، برگرد از آنچه تـرس داشـتـى كـار مـطـابـق خواسته تو شده و آنچه را دوست دارى به آن رسيده اى آرام باش كه ما تصميم بر دفن جنازه امام حسن (ع ) در كنار قبر پيامبر (ص ) نـداريـم  و سـوگـنـد بـه خـدا گـرچـه طـول بـكـشـد روزى خـواهـد آمـد كـه خـداونـد انـتـقـام اين خاندان نبوّت را از شما بگيرد».  امـام حـسين (ع ) به پيش آمد و فرمود:«اگر وصيت امام حسن (ع ) به مـن نـبـود كـه حـتـى بـه اندازه شيشه خون حجامتگرى در مورد من خونريزى نشود، شما به خـوبـى مـى فـهـميديد كه چگونه شمشيرهاى خدا در مورد شما به كار گرفته مى شد و شـمـا را سـر جاى خود مى نشاند شما رشته پيمانهاى ميان ما و خود را گسستيد و آنچه را كه ما با شما  شرط كرديم ، نابود كرديد». سـپـس امـام حـسـيـن (ع ) با همراهان ، جنازه امام حسن (ع ) را به سوى بـقـيـع بردند و در كنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد (مادر على (عليه السلام ) ) به خاك سپردند.
* * *
امـام حـسـن (ع ) در روز 28 صـفـر سـال پـنـجـاه هـجـرى در حـالى كـه 48 سـال از  عـمـرش مـى گـذشـت ازدنـيـارفـت ،دوران خـلافـتـش ده سـال بـود،بـرادرووصـيـّش امـام حـسـيـن ( ع ) جـنـازه او را غسل داد و كفن كرد و در كنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد، به  خاك سپرد.
فرزندان امام حسن (ع )
امام حسن (ع ) پانزده فرزند پسر و دختر داشت كه عبارت بودند از:
1) زيد.   2) اُمّ الحسن .  3) اُمّ الحـسـيـن (مـادر ايـن سه نفر «اُمّ بشير» دختر ابومسعود، عقبة بن عمروبن ثعلبه از قبيله خزرج بود). 4)حسن مُثَنّى (مادرش «خَوْله » دختر منظور فزارى بود).
5)عمر .    6) قاسم .     7) عبداللّه .    8) عبدالرّحمان .    9) حسين كه لقبش «اَثْرَم » بود.  10)  طلحه .    11) فاطمه (مادراين سه نفر«اُمّ اسحاق » دختر طلحة بن عبيداللّه تيمى بود).    12) ام عبداللّه .
13)  فاطمه .    14)  اُمّ سَلَمه .      15)  رُقَيّه  ـ

خلاصۀ ازنـدگـى امـام اوّل حضرت اميرالمومنين على (ع )